مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خانه نیست...

برای دوست آینده ام مینویسم..برای یار آینده ام. شاید هم معشوقه ی آینده ام...نمیدانم. برای تویی که بعد ها شاید و شاید و شاید از یک جایی پیدات شد و شاید باز هم از سر اتفاق گذرت افتاد به رویای تلخ من و این جا را دیدی و شاید هم نه. مهم هم نیست البته. میدانی ، آن وقتی که باشی دستانت را خواهم گرفت و از همه ی نگفته هایم برایت خواهم گفت... برایت خواهم گفت که چه بر سر من آمد و چقدر شکسته شدم. روزهای عجیبی است. انگار خدا حسابی قهر کرده و اصلا خیال آشتی ندارد. انگار آسمان سنگی شده و هوایی برای نفس کشیدن نیست. بعد از اتفاقات بد پارسال حسابی باد کله ام خوابید و دیگر نه رویا پردازی میکنم و نه آرزوهای بزرگ دارم. قبل تر ها همیشه خیلی ملو و آرام دست زندگی برایم رو میشد و اتفاقاتی که در سر دارد ولی چند وقتیست دیگر زندگی هم حال و حوصله ندارد و همه چیز را یکهو زارت میگذارد پیش رویمان ! خوبی همه اتفاقاتی که گذشت برایم این را روشن کردند که آدم ها عوض نمیشوند. مثلا اگر در مورد شخصی تصوری داشتید و بعد ها مشخص شد تصور شما اشتباه بوده ، باید آن تصویر جدید را بکنید توی مغزتان حتی شده به زور. صحبت کردن و خواهش کردن و دستور دادن و دعوا و جنگ و همه ی چیزهای دیگر بی تاثیر است. چون او ، آن است !! ینی که تو قبلا نمیدانستی و حالا میدانی و تو باید یا کنار بیایی و یا اینکه به هر طریقی شده مشکلت را حل کنی با خودت. با او نه ، با خودت ! چون او آنست... اصولا اینکه بعد از مدتی بفهمید شخصی آنطور نبوده که شما فکر میکرده اید و اینکه بخواهید بروید و با او صحبت کنید که چرا ، بی فایده است. جواب چرا پیش من است ، چون او ، "او" ست. او آنطوری است آن مدلی و آن شکلی... .

میگفتم برایت ، در زیر فشار شدید و همه جانبه ی زندگی همه ی آدم ها برایم یک طوری رو شدند. فهمیدم که واقعا تنهایم. فهمیدم که اصلا نمیشود اعتماد و اطمینان کرد که فلان شخص دوست ، یار ، معشوق ، خانواده و یا هر چیز دیگر من است که هیچ نیست... فقط تویی و خودت. اما دیر فهمیدم. خودم مانده بودم و یک دنیا اشتباه و راه رفته ی بدون دور برگردان. هرچه بود گذشت و ته صافی من ماندم و من. راستی... حتما یادم باشد برایت از "او" که سالها دنبالش بودم بگویم. پیدایش شد و باز هم اوضاع اصلا آنطوری نبود که باید ! و آنطوری نشد که می بایست ! اصلا مسخره است همه چیز. نمیدانم این اتفاق و همه ی جوانبش را خوب بدانم یا بد اما چیزی در این بین بود که باید برایت سیر تعریف کنم. بعد از ان همه اشتباه و درست در وقت جبران عمر و زمانی که تلف شد ، به بیکاری خوردم و روز رسید به هفته و هفته به ماه ها و دارد نزدیک سال میشود. تا شروع دوباره ام راه درازی ست و من نه انگیزه ای دارم و نه پشتوانه ای و شوقی و نه حتی ذره ای اراده برای حرکت. خسته ام. خسته ام رفیق نیامده. بعضی وقت ها هر چقدر هم زمینت بزنند بلند میشوی و میجنگی و بعضی وقت ها چنان زمین میخوری که هیچ لشکری توان بلند کردنت را ندارد. دلم یک سکوت میخواهد به عمق اقیانوس و یک خواب راحت به بزرگی آسمان در شب و مرا همه اینها تنها در یک گور بس است... . نمیدانی چقدر دلم میخواهد صبح و روشنایی و آفتاب فردا را نبینم. نمیدانی چقدر دلم رفتن میخواهد از روی این زمین و از بین این آدم ها. نمیدانی چقدر دلم میخواهد نباشم و نشنوم و نبینم و نفهمم... فقط دلم میخواهد بمیرم. با تمام وجود دلم منتظر مرگم. هرچند که با هر کاری هر چه قدر نزدیکش شده ام فرار کرده اما میدانم که دستم به دستش خواهد رسید. کاش بودی که برایم دعا کنی...

این روزها هم سخت و شدید درگیر مشکل ع و قصه ی آن اشتباه و همه ی اتفاقات مزخرفش هستم و ای کاش شنبه تمام شود. خدا اتفاق بعدی را به خیر کند !!

نیستی و جای خالی ات با اینترنت پر شده و تمام شب و روز به بطالت میگذرد. کاش داشتمت و تمام شب و روز و لحظه های دنیا ، فقط تو را نظاره میکردم...کاش داشتمت و فردا در آن خیابان دوست داشتنی ام با تو قدم میزدم و تو برایم میگفتی و میگفتی و میگفتی... کاش بودی و با گرمی نگاهت و حس بودنت تمام دنیا را به آتش میکشیدم ، کاش بودی تا دلم اسیر غصه ی فردا نبود ، کاش بودی تا تمام دلخوشی م بودی و همه ی زندگی و دنیا را با شنیدن صدایت به باد میدادم... کاش بودی و برایم میگفتی و من فقط میشنیدم....کاش بودی و میدیدی و میفهمیدی و میشنیدی و درک میکردی... کاش داشتمت... جایت عجیب خالی ست... !

/ 0 نظر / 20 بازدید