رفت...

رفت و با رفتنش روشنایی رفت... رفت و با رفتنش دیگر ماه در شب ندرخشید.

رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد.

رفت و با رفتنش سیاهی بالهای کلاغان بد خبر ،جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد...

/ 31 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سبول

حالا از دیشب تو فکر اینم که چطور پول رو جور کنم واسشون چیز میز بخرم اقا وضع اقتصاد گه مالی شده کار سراغ نداری ؟

سطر سپید

سلام خوبی آقا سهیل؟ مگه میشه خودمو نشناسم[چشمک] باشه اگر راحت میشی راحله ام 19 سالمه و مشهدی هستم امیدوارم این جواب راهی برای سوالای دیگه نباشه ممنون از حضورت همیشه بهاری باشی[گل]

سبول

باو گدا ها که درامدشون از بابای بنده م بهتره کار شرافتمندانه ای کاش اسکلمون میکردن اکل کردن دل یه نفر و لااقل شاد می کنه یکم مزنه زیره خند ه پاینا با این شعارای ..... شون دهن ادمو اسفالت می کنن اینش دیه خنده نره

unknown

چه عجب یادی از ما کردی!

نسرین آیس

قرار نیس به چیزی عادت کنم ..! گفتم که برا من وجود نداره ... پس یعنی خیلی هم احساساتی نیستم با چَن تا حرف هوایی شَم :|

نسرین آیس

" زمان عوض می کنه همه چیز رو " یَنی باید این جمله ت ُ قاب کنم بزنم دیوار ِ اتاقم !

پروشا

مرسی رفیق...باید اعتراف کنم نظر خصوصیتو که خوندم واقعا خوشحال شدم...هرچند باز در مواردی با شما موافق نیستم...اما با حرفات خوشالم کردی...خیلی وقته نزدیکه یک ماه که دلم میخوا بنویسم ولی انقدر نثرم سرکش شده که تو وبلاگم نمیگنجه...میدونی چیه سهیل حس میکنم دیگه قادر به نوشتن نیستم...همون خضعبلاتی که مینوشتم دیگه به سختی میاد تو ذهنم...دیگه از جنس کلمه نیس...اما بدیش اینه که هنوز نفهمیدم چه جنسی شده...

صبا

سلام سهیل جان خوبی رفیق؟ حق با توه من خیلی بی معرفت شدم این اخیرا چطوریایی؟ راستی از لیمورا چه خبر؟ [ناراحت]