رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦
 

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند.


از دریچه ی چشمانم ، آنجایی که آغاز تولد قطره اشکهای منتظر است، به تو نگاه می کنم.هر روز غروب را در کنار عطر نیمه سوخته ی شمع های رو به پایان خانه کوچکمان می نشینم و از خودم، از سادگیم، از دلدادگیم و از تمام مهر و محبتی که در بقچه ی دلتنگیم برایت مهیا کرده ام  می گویم.

از آن روزی که در زیر رحمت خداوند ، در زیر نم نم باران و یا به قول شاعر، زیر گریه آسمان تو را دیدم و از آن روزی که دریچه کوچک امیدم با نام تو ، با تو باز شد ، روزها و ماههاست که می گذرد و من هنوز در حسرت تو مانده ام.

دوست دارم برای چشمان زیبایت اشک باشم تا در لحظات زیبای زندگیت، شادی بخش نگاهت و در لحظات غم و اندوهت، التیام بخش وجود پاکت باشم.

میدانم که یک روز ، نوشته هایم را خواهی خواند به همین دلیل است که می خواهم از ته دل برایت بنویسم.

می خواهم بگویم که در دفتر یادم به جز خاطره ی با تو بودن را نخواهم نوشت و در آلبوم خاطراتم ، جز عکسهای یاد تو را نخواهم گذاشت و در حریم هیچ دلی و در کنج هیچ نگاهی ، جای نخواهم گرفت.