رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
میخواهم...
نویسنده : سهیل - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

میخواهم در قایق دلت بنشینم و سفری به وسعت همه رویاهای ناتمام داشته باشم .


هرروز که از کرانه دلتنگیهای زندگی میگذرم دستهایت پاروی چشمهایم شود و سیلاب اشکهایم را از مژهایم برچیند . میخواهم چشمهایت برایم بخندد تا تاریکیهای زمانه را نبینم . امروز دلم برای صدای تو فریاد میکشد تا بغض گره خورده سینه اش خالی شود تا آرام در آغوش پر مهرت به خواب رود ، وجود مهربان و بی آلایشت هر روز سبدی از شوق و عشق و امید به قلب کوچکم میبخشد و مرا بی آنکه بیهوده باشم نگه میدارد ای کاش زمانه یکبار فرصت این را به من میداد تا تمام ستاره های سبز عشق را به پای زیبای تو فرود میاوردم و شقایقهای سرخ قلبم را همیشه در دستهایت میکاشتم . ایکاش میتوانستم مهتاب نقره فام آرزوهایم را بر گیسوهای مشکین تو آویزان میکردم. دوست دارم تمام سالهای بدون عشقم را با تو لبریز از گلریزهای دوست داشتن کنم. ایکاش نفسهایم را باد در چشمهای مست تو میریخت تا در هر زمان بدون تو نباشم چون باور کن نفس کشیدن بدون تو برایم زجر آور خواهد بود . ایکاش میتوانستم جلوی دریای اشکهایم سدی بسازم تا هر آیینه موجهایش شیشه تنهاییم را نشکند . با آمدن تو دنیای دلم کوله بار دلتنگیهایم را بست و به دشت رنگین و با احساس وجودت پرکشید حال چگونه میتوانم پرستوی دلم را آرام نگه دارم تا هرلحظه بی محابا پر پرواز نگشاید چگونه میتوانم دل کوچکم را که به عشق تو میسوزد آرام کنم. تنها تو بگو عزیز دل من ، با این دل دیوانه چه باید کرد؟