رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
باران...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
 

در خلوت خود آرام گرفته ام و غرق در اقیانوس اوهام شده ام. صدای برخورد چیزی به پنجره رشته نازک افکارم را از هم می گسلد. پشت پنجره می روم و پرده را کنار می زنم، وای خدای من... آسمان دارد می گرید.


 انگار دلش خیلی پر است. می خواهد همه گریه او را ببینند. به سرعت پایین می روم. هیچ چیز زیباتر از راه رفتن در زیر باران نیست. یاد حرف سهراب می افتم: چترها را باید بست زیر باران باید رفت چترم را با خودم نمی برم. صدای خرد شدن برگ ها در زیر پایم و صدای باران با هم آمیخته می شود. با آن آرامش می گیرم. بوی خاک نمناک همه جا به مشام می رسد عطر تازگی را هر کجا که بخواهی می توانی احساس کنی ؛ روحت تازه می شود. دختر بچه ای را در کنار خیابان می بینم، دست هایش را باز کرده است،چشمهایش را بسته و سرش را به سمت آسمان بلند کرده است. انگار او هم به صداقت باران ایمان دارد. آه ای باران! ای گوهر پاییزی ببار. شاید علت گریه آسمان تشنگی زمین باشد . چه وجود پاکی. ببار، ببار و زمین تشنه را سیراب کن. شاید هم بدی ما آدم ها آنقدر زیاد شده که آسمان با دیدن این همه سیاهی بغضش ترکیده است. ابرهای پنبه گون خورشید را پشت خود پنهان کرده اند. اثری از او در آسمان نیست و فقط یک تلالو غریب از پشت ابرها ابراز وجود می کند. به خودم می آیم تما بدنم خیس شده است. دیگر وقت رفتن رسیده، وقت دل کندن از باران، ... مگر می شود به این سادگی ها لذت زیر باران بودن را از دست داد؟... به خانه می آیم . از پشت پنجره به خیابان خلوت می نگرم. انگار هیچ کس طاقت گریستن آسمان را ندارد. باران هم چنان می بارد...