رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
غربت دلگیر
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
 

می دانی در اوج داشتن ، این همه "احساس خالی بودن" کردن چقدر دلگیر است؟

می دانی در اوج عشق و محبت و خواستن ، این همه "احساس دلتنگی و غربت" کردن ، چقدر دلگیر است؟

می دانی در اوج محبت و بودن ، این همه "احساس خلاء تنهایی" کردن ، چقدر دلگیر است؟


زمانی بود که دلم برای لحظه های "تنها بودن" پر می زد .... آرزو می کردم که زمانی باشد که فقط من باشم و من و من و من و من ....؛

زمانی بود که من پر از آرزوی خلوت "با من" بودم.

. . ..

. . ..

حالا آن زمان رسیده است .... من تنهای تنهایم .... پر از خلوت "با من" ، پر از روزهایی که تنها رفیق راه ، "من" است ، پر از روزهایی که فقط من با "من" می نشیند ، گفتگو می کند ، حرف می زند ،من با "من" درد دل می کند ، من با "من" اشک می ریزد ، من با "من" می خندد ، من با "من" زندگی می کند و هیچ غیر "ی" ، هیچ دیگر "ی" و هیچ او"یی" نیست تا این همه خلوت خالی را ، این همه لحظه های تنهایی را ، پر کند.

کنار لحظه لحظه ی زندگی "من" بنشیند ، به حرف هایش ، به گفتگو هایش ، گوش کند ، اشک هایش ، خنده هایش ، دلتنگی هایش ، فریادهایش ، خشم هایش ، .... ، و همه لحظه های خوش و نا خوشش را به تماشا بنشیند.

اما .... امروز .... حالا .... این روزها .... بعد از این همه سال ها ، روزها و لحظه های تنهایی و دلتنگی ، که فقط خود "او" می داند گاهی هر "دم" اش چند ساعت گذشته ؛ فقط خود "او" می داند چقدر دلبسته و دلتنگ بودن با یک "او"یم.

فقط خود "او" می داند ، چقدر حسرت آمدن و ماندن روزها و لحظه هایی را دارم که خبری از این همه تنهایی ٍ دلگیر ٍ خلوت با "من" نباشد.

فقط خود "او" می داند ، چقدر حسرت آمدن و ماندن روزهایی را دارم که این تنهایی و خلوت ، پر از تکرار "گفتگو" و گفتگوی "تکرار"ها شود.

فقط خود "او" می داند ، که چقدر دلتنگ تکرار ٍ روزهای تکراری ام .... چقدر دلتنگ تکرار حرف های تکراری ، شنیدن حرف های تکراری ، و گذراندن لحظه های تکراری ام.

فقط خود "او" می داند که چقدر دلم برای روز مره شدن ، برای زندگی مثل بقیه آدم ها تنگ شده.

فقط خود "او" می داند که چقدر دلم از این همه تفاوت گرفته و تنگ است.

فقط خود "او" می داند که چقدر دلم می خواهد ، چقدر محتاجم ، چقدر نیاز دارم که این روز های تلخ و دلگیر گفتگو ی من با "من" ، خنده های من با "من" و اشک ریختن من با "من" به آخر برسد.

....

.....

باور کن گاهی برای عبور از میان این همه تفاوت ، نفسم تنگ ٍ تنگ می شود

 

... .

 

. "احساس خالی بودن کردن"  ، چقدر دلگیر است؟