رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
اینجا شب است. یک شب آرام و بی صدا...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

 در کشاکش یک خیال و یک شب سرد بهاری به نظاره نشسته ام و صمیمانه ترین سلامها را نثارت میکنم . سلامی به بزرگی وجودت و سلامی به وسعت روحت و سلامی چو بوی خوش آشنائی.

در کوچه پس کوچه های خاطره گام بر می داشتم که تو را یافتم نازنینم.

یک سبد گل آورده ام تا در یادواره  چشمانت ؛ در ترنم شکوهمند نگاهت به ودیعه بگذارم

امروز با نامه ای روئیاهایم را برایت بازگو می کنم و تو را در شبنم ها جستجو می کنم.

روزهای دوستی من با تو با شتاب گذشتند و خاطره های تلخ و شیرین از خود بر جای گذاشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگهای پژمرده ی خویش مینگرد ؛ آنها را در قفای خود میبینم.


عزیز من ؛ تصویر جمال تو؛ که اینک به زیور حسرت آراسته است پیوسته با همان شوق و طراوت در آئینه دلم می درخشد ؛ زیرا که خیال روی تو نیز ؛ چون روح ؛ از دستبرد زمان بر کنار است.

اینجا شب است ؛ یک شب آرام.

بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ؛ خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ؛ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم و این نوشته ها را بنویسم

من از تودورم ؛ خیلی دور . . .

تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟

این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ؛ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات بهاری ؛ برق ستارگان چشمانت را می بینم.

در گوشه ای بنشین ؛ نامه ام را بخوان و به صدای دردمند قلبی که به اجبار وادار با کار ناخواسته ای شده گوش فرا دار.

امروز نوبت تو است ؛ برقص

من با آن همه درد و رنج رقصیدم.

تو مرا نمی شناسی . . . . . . .
در آن شبهای دور؛ بس قصه ها با تو گفتم ؛ اما قصه خود را هرگز نگفتم.

من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ؛ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ؛ احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد .

داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم  .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست .

فردا به امروز نزدیک است ؛ و امروز با آنچه در آن است می گذرد و فردا می آید و بدان می رسد.

پس گل همیشه نازم ؛ از امروز به فکر فردا باش!

همانا انسان گاهی خشنود می شود به چیزی که هرگز از دستش نمی رود و ناراحت می شود برای از دست دادن چیزی که هرگز به آن نخواهد رسید.

من دیروز همراه تو بودم و امروز مایه عبرت تو خواهم بود و فردا از تو جدا می گردم.

گل از دست رفته ام حسرت مخور دنیا محل گذر است.

در زندگی همه چیز عادلانه نیست ؛ پس بهتراست با آن کنار بیائیم .

می گویند عشق فقط یک مرتبه در مدت عمر هر کس به وجود می آید.

مراد عشقی است که از جدایی های غیر طبیعی کنونی ناشی شده ولی در آتیه قوانین عادله ؛ مثل عقد و نکاح ؛ آن را منسوخ می دارد.
من به عکس بسیاری از علمای فلسفه ی علم الروح این عقیده را رد می کنم .

عشق می آید ؛ می رود ؛ دوباره می آید .
مرور زمان همان طور که یکی از قوانین اولیه تکامل است می تواند قانون اصلی  مجاورت زمان و حوادث هم باشد ؛ مقدمه ی یک کشمکش دائمی طبیعت است . حوادث ؛ مجذوب و عاشق می کند . زمان ؛ آن جذبه و عشق را پاک می سازد.

انسان ؛ این طور با وسعت نظر خلقت یافته است .

وقتی بیادم می افتد که عشق تو را همچون کبوتری از قلب خویش پر دادم قلبم از تپش باز می ماند.

اما نازنینم مصلحت با دروغ و ریا مبانیت دارد .

خط تو ؛ تقریرات تو ؛ به من امید می بخشد . تو روشنی قلب منی !

پس خوشحالم ؛ خودم را به هدر نداده ام !"

تو بلبلی هستی که باغبان را از خود بی خود می کنی ؛ تو فرشته ای هستی که در لباس دوشیزه تجلی می کنی .  ترا هرگز نمی توانم فراموش کنم ؛ زیرا عشق تو همچون آفتاب بهاری بر زندگیم می تابد و ذرات وجود من با آن عجین شده است. چشمان من هر بار که ترا می بیند ؛ درخشش بیشتری پیدا می کند.

افسوس که قدرت عشقت را نداشتم . گلی بودی زیبا و دلفریب .

چون باد سهمناک ؛ زندگیت را خزان نمودم . معشوقی بودی وفا دار ؛ افسوس که قدر تو را ندانستم .

عقاب ؛ کارش این است که صید کند ؛ شکست برای او نیست ؛ برای پرنده ای است که صید می شود.

و اکنون من دارم با این نابرابری ها در زندگی ام کنار می آیم .

راستی تا یادم نرفته اینرا بگویم که من به خاطر بعضی از خطهای این نامه ای که میخوانی باید از صاحبان نوشته ها اجازه می گرفتم . ولی خب دسترسی به آنها نداشتم !

لذا بدان تا تو زنده ای به خاطرت زنده می مانم .

هستی من به وجود قدمت

و این حقیقتی است که در آینده به اثبات خواهد رسید.  

هر گاه که خدای مهربان در هنگامه اذان تورا به سوی خود خواند و هرگاه که وضوی دوستی گرفتی و به نماز عشق ایستادی و دستان محتاجت را به نشانه ی دعا به سوی یگانه بی نیاز عالم بردی و چشم به آسمان دوختی همانگاه مرا نیز یاد کن و به یاد داشته باش که من هم چنین خواهم کرد .