رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
نامه ای برای تو
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
 

سلام مهربانم،

چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم،نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه.

نامه ام را میسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام این دیوار ها ،این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هایی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،یادت نیست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه ای قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهایت سپرد.



حالا که گفتم یادم آمد،باید روی پاکت بنویسم :
""برسد به دست همان نگاه""...
همان نگاهی که آیینه امیدم بود و نوید فردا هایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزو هایمان بود،و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک . فردا ... فردا... فردایی که هنوز در راه است!

امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست، همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از میهمانیم بگویم: جای تو خالی ،چند وقت پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره ای چیدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.
شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! این گناه عاشقیت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از این سال های بی برکت...

میگویند: در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باریدن گیرد، که دیگر حتی نقشی از نشانه ها بر دیوار آجری کوچه باقی نماند . دیوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حیاط خلوت خانه ام همان شب خواب باران دید. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می بارید.دلم به حال کبوتر های زیر شیروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود.

فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه ای برایت نوشتم.

""می سپارمش به دست باد""