رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
ببار ای ابر می اندود من مستانه ام کن...
نویسنده : سهیل - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٥
 

تلخ است باور نبودن آدم هایی که ادعای ماندن داشتند و سخت است امروز باور آنهایی که ادعای ماندن دارند.

در شب و روزهای خستگی و ریپ زدن در رکاب نا کوک زندگی که بی رحمانه می تازد و همه ی هستی نابود شده ام را به تاراج میبرد ، تنها خبر خوشی که میتوانستم بشنوم حرف های آن شب تو بود. شبی که تا صبح در خیابان ها بیدار بودم و حالا فکر تو هم گوشه ای از افکار خسته ی بی خواب من شده بود. کاری نمیتوانم بکنم جز اینکه از خدا بخواهم برایت بهترین های زندگی کنونی و ابدی را هدیه کند.

برایت خدا را آرزو دارم. بهترین و بالاترین چیزی که میتوانم بخواهم و آرزو کنم. برایت آرزو میکنم که تک ستاره ی عزیزت همیشه در آسمان زیبای دلت پر نور بدرخشد و روحت را غرق آرامش و آسایش کند. برایت آرزو میکنم خورشید مهربانی همیشه در آسمان سینه ات رخ بتاباند. برایت عشق را آرزو میکنم و تمام آرامش دنیا را. تمام رویاهای تمام نشدنی و زیبایت را برایت آرزو میکنم.

برایت تمام خوبی های دنیا را آرزو میکنم...

امیدوارم زندگی همیشه با تو مهربان باشد و خدای بزرگ هیچوقت تو را تنها نگذارد.

به امید روز و روزگاری خوش ، پر از شادی و پیروزی ، سعادت و سلامتی برای وجود نازنینت... .

soheil/15tir94