رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
دنیای آرزو...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
 

در زندگی اتفاقاتی برایت می افتد و شرایطت طوری میشود که جز تنهایی چیزی نداری و نمیتوانی داشته باشی.تنهایی قدم بزنی ، سفر ، گردش ، گریه ، خنده ، غصه ، شادی ،... همیشه تنها. نه کسی نگران توست و نه سراغت را میگیرد که کجایی و چه میکنی و کی می آیی و اصلا زنده ای یا مرده ! حس خیلی عجیبی دارد. بعضی اوقات خیلی دوست داشتنی و بعضی اوقات آنقدر دلگیر و غمگین که هر لحظه احساس خفه شدن و مرگ میکنی. البته که مرگ تدریجی... . میدانی ، تا در این اوضاع و شرایط نباشی و برایت اتفاق نیفتاده باشد نمیتوانی حتی تصور کنی چه رسد به درک کردن و فهمیدن. یک نیمه شب خیلی سرد زمستانی باشد و خیابان های خالی از آدم و حتی ارواح ،فقط تو باشی و تنهایی و شب تمام نشدنی و سایه سنگین  یک چیز ِ ناپیدای خیلی آزار دهنده و هر لحظه احساس ترس از چیزی که وجود ندارد و از درون تکه تکه شدن و فقط پناه بردن به اوج تاریکی های دور... تاریکی هایی که در اوج سیاهی غرق ت میکند و به زور توان نفس کشیدن می دهد. من در این شب ها زندگی کرده ام. من تمام زندگی ام را ، تمام بودنم را ، تمام حرف هایم را ، تمام سکوتم را در شب ِ این خیابان ها و جاده ها ریخته ام. تمام تنهایی ام را...

اگر بخواهم از قبل تر بگویم میشود زمان بچه گی هایم. هرچند که دوستانی داشته ام و اکثرا مقطعی بوده اند و رفته اند اما با بودن بقیه هم همیشه تنها بوده ام. از همان بچه گی دلم یک دوست میخواست که بتوانم با او همان حرف هایی را بزنم که با خودم میزنم ! میفهمی؟ یکی که همیشه پشتم باشد. تنهایم نگذارد. نه از لحاظ عاطفی که میتوانم بر احساسات و اتفاقات تلخ و شیرین غلبه کنم ، که از لحاظ بودنش... وجود داشتنش. حالا همان دوستان کمرنگ هم همه گی متاهل شده اند و سری در سودای عشقشان دارند و حسابی خودم مانده ام و تفکراتم ! وقتی بچه بودم دوست داشتم آن فرد خاص دوستم باشد ! بزرگتر که شدم یک مدتی شدیدا دوست داشتم یک معشوقه ی رویایی باشد. حس دیدن آدم هایی که دستشان در دست هم است ، خندیدن ها و رقصیدن ها و پشت هم بودن ها و دلداری ها و همه چیزشان کمی حسرت انگیز بود برای دل هر کسی. جلوتر که رفتم دیگر نه آن معشوقه را میخواهم نه آن دوست ِ پاک ِ کودکی ها را. دقیقا به جایی رسیده ام که به طور وحشتناکی حقیقت را فهمیده ام. اینکه نمیشود آدم ها را نگه داشت ، نمیشود آنها را از حالتی به حالت دیگر تغییر داد ، و نمیشود آنها را با گذشت زمان منتقل کرد به لحظه های زندگی ! آدم ها همانند که هستند. همان که از قبل بوده اند... نمیتوان کسی را داشت. نمیشود که کسی واقعا فقط معشوقه من باشد ! نمیشود که صرفا مال خود من باشد... .نه دوستی و نه معشوقه ای. من و تنهایی و خیابان و آهنگ... وقت دلتنگی سرمای سوزناک و سکوت شب !

البته این را هم باید گفت زندگی برای آدم ها دو دسته است. برای یکی میشود و برای یکی نمیشود. من جزء دسته دوم هستم. یعنی هیچ برایم نمیشود و تا کنون ضربه خورده ام ! یعنی شاید بد شانس ترین آدم که پایش به زمین خورده من باشم ! هرچند که دیگر برایم مهم نیست. وقتی تا دقیقه 89 بازی ، 8 گل عقب باشی ، اگر یک ساعت هم وقت اضافه بدهند احتمال بردنت 0 است و احتمال برابری ات 10 % ! دیگر روحیه ای نیست... روحیه کاذب هم باشد ،دیگر توانی نیست... باید سوت پایان را زد و شکست را پذیرفت !

همه ی اینها افکاری ست که در تنهایی شب های من میگذرد. همه ی چیزهایی که میدانسته ام و ایمان داشته ام را ، زندگی با گذشت زمان ثابت کرده. مینویسم از این روزها و شب ها تا زمانی که من زنده باشم و پرشین بلاگ پا برجا !

خدایا ، برای تمام کسانی که دوستشان دارم و برای محبوبشان و معشوقشان ، از تو یک دنیا آرامش برای زندگی شان طلب دارم.

+نزدیک شو به من دنیای آرزو...

+نگاه کن که غم درون سینه ام

 چگونه قطره قطره آب میشود

 چگونه سایه سیاه سرکشم

 اسیر دست آفتاب میشود

             نگاه کن  

 تمام هستی ام خراب میشود

مرا به اوج میبرد مرا به کام میکشد...