رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
سراب رد پای او...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٥
 

همیشه یاد گذشته ها را دوست داشته ام. میپرستمشان. همیشه آن چیزی و آن کسی یا آن چیزهایی و آن کسانی که بهترین بوده اند و هستندجایشان در بهترین گوشه ی ذهن و قلب ِ شماست. اینکه شما چه کرده اید برایش یا اینکه چه اوضاعی دارید اصلا مهم نیست. مهم این است که همیشه وقتی با خودتان خلوت میکنید و دوست داشتنی ترین و بهترین لحظه های عمرتان است ، آن چیز یا آن کس در خاطرتان همیشه زنده است. حتی از بچگی هم بهترین کاری که دوست داشتم خلوت کردن با خودم و فکر کردن به آنهایی بود که دوستشان داشته ام. به اولین و بهترین دبیرِ زبان خارجه ی مدرسه ، بهترین دوست ِ 14 سالگی ، بهترین فرمانده ی سربازی ، حتی هیکل ِ خوب ِ دخترها ! ولی همیشه یاد دوست ،بهترین و نزدیک ترین بوده است. اینکه امروز هم من زنده باشم و هم تک تک ِ آنها ، هم من شاد و بی غم باشم و هم آنها مهم نیست. مهم این است که دیگر با هم نیستیم ! به هر دلیلی... شاید به خاطر جبر و قاعده ی زندگی ! میدانی ، خیلی سخت است اینکه یک روزی نزدیکترین ِ نزدیکترینت باشی و از همه چیز فارغ و با گذشت زمان آن عزیز از دستت برود و با بازی های زمانه و زندگی بیگانه شود و بشود دورترین ! حتی بعد از گذشتن زمان های بسیار و گشتن در انبار کاه و پیدا کردن ِ سوزن ، وقتی به خودت میایی ببینی تو کجا و آن عزیز ِ گمشده کجا ! فاصله آنقدر زیاد است که دیگر حتی حرفی هم برای گفتن باقی نمیماند ! فقط خدا میتواند ببیند و بفهمد ! و شاید جوابی دارد این قصه که هیچوقت نخواهم فهمید چرا باید "او" با آن شرایط و اوضاع و من با این شرایط و اوضاع ، بشود آدم ِ دوست داشتنی ِ زندگی ام ! عجیب نیست؟ حتی بدون ِ کوچکترین دلیلی... دوست داشتن ِ بی دلیل ! درست این حس ِ شریعتی را دارم که میگفت : " با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ، آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد ، آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد... . اما نه. من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. من یک متوسط بیچاره بودم و ناچار محکوم که پس از آن نیز باشم و زندگی کنم ،نه ، باشم و زنده بمانم و در این وادی ِ حیرت و پرهول و بیهودگی ِ سرشار ،گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق روییدن در درونش خاموش میمیرد ، در برزخ شوم این پیدای زشت و آن نا پیدای زیبا خرد گردم.

که این سرگذشت ِ دردناک و سرنوشتِ بی حاصل ماست در برزخ ِ دو سنگ این آسیای بی رحمی که زندگی نام دارد...

+یک صندلی خالی کنار رویاهایم... همیشه در یادم میمانی.

+ای کاش راهی برای فراموشی بود.

                                                  مانده ام خیره به راه

                                                      نه مرا پای گریز

                                                      نه مرا تاب نگاه