رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
جان خسته...
نویسنده : سهیل - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸
 

نمیشود که همیشه و همیشه هم دیدم به زندگی یکسو باشد ! گاهی باید از چشمان و مغز و فکر و سلول و همه چیز طرف مقابل هم نگاه کرد ! میدانی ،شاید او درست میگوید !شاید که نه،حتما او درست میگوید.یک زمانی هر دوی ما بچه بودیم. دقیقا یادم است که چقدر یک دنده و کله شق و خودخواه و لج باز بود. یک آدم معمولی بود و به هیچ وجه طرز تفکر و عقیده اش را قبول نداشتم. یک آدم معمولی بودم و اصلا عقیده و ایمانم را باور نداشت. از خیلی سال های قبلش هم به من خیلی میگفتند که سردم و بی حوصله. شاید تنها دلیلش هم تنهایی ام بود. نه اینکه افسرده باشم و یا هر چیز دیگری ! شاید به خاطر چیزهایی که در همان بچه گی میدیدم و میفهمیدم و هرگز به فکر هم سن های من نمیرسید. شاید به خاطر پدری که هروقت و هرجا ذره ای که به حضورش احتیاج بود ،وجود خارجی و نداشت و هیچ وقت و هیچ جا ،هیچ کس برای فهمیدن نبود. خیلی ها آمدند و رفتند. خیلی ها یک شبه امدند و یک شبه رفتند. خیلی ها آمدند و نرفتند و ماندند ولی کمرنگ و کمرنگ تر شدند... اما هیچوقت ،هیچ جا ،هیچکسی "او" نشد !

تنها دوستِ واقعیِ دنیا بود. تنها کسی بود که میفهمید. تنها کسی بود که میدانست. تنها کسی بود که محرم اسرار بود...

میدانی ،خیلی سخت است این که کسی را خیلی دوست داشته باشی و حتی پدرت هم نگفته باشد که دوست داشتنی ها را باید چه کرد و چگونه بهشان رسید که مبادا آزرده خاطر شوند ! یکهو از وسط آسمان بیفتد جلوی پایت و تو واقعا فقط و صرفا دوستش داشته باشی و نه چیز دیگر ولی ندانی که چه باید کرد و بزنی همه چیز را حسابی خراب کنی ،طوری که هرگز درست شدنی نباشد. البته که به بد شانسی و بی سیاست بودن خودت هم ارتباط مستقیم دارد !

وقتی به خودت می آیی میبینی که گلت در حال پژمرده شدن است و باز هم کاری نمیتوانی بکنی !

فقط و فقط و فقط خدا میدانسته و میداند که آن گل چقدر برایت عزیز بوده و هست. فقط خدا میداند که دوست چیست و ارزش آن گل چه بود ! وقتی به خودت می آیی میبینی که چقدر تنها و  خسته ای و چیزی را از دست داده ای که هیچوقت  و هیچ طوری توان جبرانش را نداری و نخواهی داشت.

آن دوست ،فقط دوست نبود ، که جزئی از زندگی من بود.

آن دوست فقط یک اسم نبود ، که معنی همه ی حرف های نگفتنی بود.

هنوز هم به یادش دلم شادِ شاد با قلبی پر از درد می تپد و چه زیباست این پارادوکس درونی و من خدا را شاکرم به خاطر داشتن یاد و خاطره ها...

مثل همه ی چیزهای دنیایی ِ دیگر، دوستم هم از دستم رفت و من توان هیچ کاری در وجودم نبود. چیزی هم برای گفتن نبوده و نیست. خسته تر از آنم که توان حرفی و کاری را داشته باشم. شب و روز در سرم پر از فکر و غوغاست و خوشحالم که سفیدی موهایم به خاطر یاد عزیزانم خواهد بود...

حرف آخرم این که ،ای دوستِ ناپیدای دوست داشتنی و عزیز من ، تو راست گفته ای و درست میگویی و همیشه حق با توست. من بی اعجاز تو را مومنم. در برابر بزرگی ات حرفی ندارم و برای جبران خوبی هایت عاجز... فقط بگو سوت پایان را بزنند. قبول میکنم که باخته ام...

+چاره ای نیست.

این روزها طرح روی جلد آدم هاست که پر فروششان میکند ، نه متنشان !