رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
تلخی بی پایان...
نویسنده : سهیل - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٦
 

حرف هایم را نه با یکی بود و یکی نبود شروع میکنم و نه با سلام و احوال پرسی. مثل همیشه جدی و بی مقدمه و عصبی...

میدانی ، درست همین امروز ،دقیقا یک ساعت پیش به یادت بودم. خسته و با هزار دغدغه و فکر ،پیاده در راه خانه ام بودم که نمیدانم چرا و چطور اما مثل همیشه و همه ی روزهایی که گذشت به یادت بودم. به این فکر میکردم که یادش به خیر. چقدر خوب بود ! حق داشت کمی دیوانه باشد و شاید هم خودش را به دیوانگی بزند. حق داشت که سری آخری که پیدایش شد و با من حرف زد فقط دلخور باشد و بهانه بگیرد و بعد از آن همه فکر و اتفاقاتی که در موردش مرور میشد کلی تفاوت داشته باشد و فقط بهانه بگیرد و نخواهد حتی به حرف هایم گوش کند !

خیلی شنیده بودم که زندگی هرکسی بالا و پایین شدن دارد ولی هیچوقت به سرم نیامده بود. وقتی به آن دوره 2 ساله رسیدم و در آن جای غریب و مزخرف و بیخود واقعا تنها بودم ، شخصیت و باطن تو را دیدم. اصلا و ابدا فکر نمیکردم که شخصیت تو آنطور باشد ! واقعا و واقعا نزدیک ترین و بهترین کسی بودی که داشتم. تنها کسی بودی که قابل ستایش و پرستیدن بود. تنها کسی بودی که میفهمید و میدانست... وقتی به آن موقع و حرف هایمان و اتفاق هایی که افتاد فکر میکنم با خودم میگویم مگر میشود از یادم برود؟؟ مگر میشود به یادش نباشم؟ مگر میشود حتی کمرنگ شود؟

شاید به قول تو تاریخ انقضای همه چیز رسیده بود ولی من هیچوقت و به هیچ وجه قبول نکرده ام که دوستی تاریخ انقضا دارد و حتی تنها چیزی است که "تا" ندارد !

حرف ها زیاد است و به نظرم همه چیز را تویی که باید بدانی میدانی و من فقط به این بسنده میکنم که حرف هایت در مورد تاریخ انقضا و حرمت ها فقط بهانه است و چیزی که اتفاق افتاد فقط جبر و قاعده زندگی و روابط بین آدم هاست. هرچند که هنوز هم شک دارم به آن چیزهایی که به من گفته اند و تو میدانی و خدا... شک دارم که کار خود تو بود برای زجر دادن و یا کار کسی دیگر. نمیدانم... فقط اینکه همیشه  همانطور عزیز و گرامی ای. همیشه بهترین و زیباترین تصویر و خاطره در ذهنم از آن توست.

حرف آخرم هم اینکه بدان که اگر سراغت را دیگر نمیگیرم و پیدایم نیست فقط به خاطر این است که خودت خواستی. میدانم که عصبی شدن و خالی کردن ناراحتی ها و دلخوری ها خیلی سخت است و نمیدانم که چرا اینطور شدی ولی هرچه که بشوی ، هرچه که باشد ، هرجا که باشی ، در هر شرایطی عزیزی و گرامی با خاطراتی مقدس. و حتما به حرف من خواهی رسید. هنوز هم بی تجربه ای و داغ و سر به هوا... .

رفیق ،روزگارم ترسناک است. همچون پیک آخر ع.رق. نمیدانم مس.تم میکند یا خراب...

+اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت. باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...

+یک صندلی خالی کنار رویاهایم از آن توست. بنشینی یا بروی همیشه در خاطرم میمانی...