رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
خیال کن...
نویسنده : سهیل - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢
 

هیچوقت پتانسیل زیر دست بودن و حرف بیخود شنیدن را نداشته ام جز دو ماه آموزشی دوران سربازی در سال های دور ! همیشه جبر محیط کاری ام طوری بوده که در مدتی خیلی کوتاه در راس بوده ام ! چه تنها و چه در کارهای گروهی. بعد از آن همه کار متفاوت و محیط های سرد و گرم و شرایط متفاوت و بالا و پایین شدن ها ،بعد از رسیدن به آنچه که انتظارش میرفت ،با همین دستانی که در حال نوشتن هستند رنگی قهوه ای دقیقا به شکل گوه کشیده شد بر همه چیز ! آن همه سختی ،آن هم بالا و پایین شدن ، آن همه زور زدن و واقعا سوختن و ساختن ، فقط و فقط بر سر بی تجربگی شاید !! و بی ثباتی و تنوع طلبی به باد رفت. البته که به گا  تا به باد ! کار جدید و محیط گروهی ! آدم های واقعا بدون درک و فارغ از دنیا. میدانی ، آدم ها دو دسته اند. آنها که میفهمند و آنها که نمیفهمند. بسیار بسیار کم هستند کسانی که نه با حرف حتی با نگاه میفهمند و تا ته همه ی چیز های دنیایی را حس میکنند و فقط آرامش نصیبت میشود ! فقط کافیست سکوت کنی و لذت ببری. آرام شوی. احساس امنیت کنی ! و هستند آدمهایی که هر چه بگویی نمیفهمند. حتی اگر خود زنی کنی. چه با دوستی بگویی و چه با دشمنی. چه با حرف بگویی و چه با حرکات فیزیکی ! چه داد بزنی و چه ارام ! آرامش و حوصله و اعصاب زندگی من خیلی وقت است به باد رفته... فکر من همه درگیر یاد کسانی که بودند و دیگر ندارمشان. در حسرت روزها و لحظه هایی که به باد دادم. در حسرت زندگی ای که خودم خراب کردم ! در حسرت اینکه میشد امروز اوضاع خیلی بهتر باشد ! هیچ جای خالی و حوصله و کششی برای نفهمی آدم های نفهم ندارم ! مجموعه کار جدید درست نشد و یک پایه اساسی و بیس کلی را یک نفهم واقعی پر کرد و گند کشیده شد به کار و همه ی برنامه های سال قبل و کار جدید و اعتبار و همه چیز  و همه چیز و همه چیز ! از دوباره تغییر شغل ! مجموعه ای بسیار بزرگ و حجم کاری بسیار فشرده و محیطی بسیار بزرگ و فشار روحی و عصبی هزار برابر ظرفیت ! تمامی نیروها ، بی سواد و کم سواد و بی شعور و بی فرهنگ و بی شخصیت و بی ... بدون همه چیز ! جز دو پا و دست و سر !

میدانی ، خسته ام ! خیلی خسته ام ! این اعصاب و این افکار ، جایی برای هضم این کار ندارد. استراحت دوباره... شاید طولانی ! شاید خیلی طولانی ! حتی شاید تا زمستان ! احتیاج شدید به تمدد اعصاب و آرامش... تنها چیزی که وجود خارجی ندارد و وفقط اسم است !

+گذشتی از من و ساکت نشستم ، گذشتی از من و دیدی که خسته م. تو یادت رفته که توی چه حالی کنارت بودم و زخماتو بستم...

+برایم سیگاری آتش بزن ، میان لب هایم بگذار و دور شو...

+وقت رفتن شده!