رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
خرداد 1393
نویسنده : سهیل - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦
 

پدری پس از ازدواج مجدد و پسرش در آستانه عشقی جدید...

پسر: میخواستم قبل از اینکه برم ببینمتون.خوشحالم که مسافرت خوبی داشتین.

پدر:امیدوارم تو هم سفر خوبی داشته باشی. لایقش هستی. و باید بگم بهت افتخار میکنم. تو واقعا بزرگ شدی !

پسر: مچکرم پدر. برنامه دارم جوونیم رو تا جایی که ممکنه نگه دارم.

پدر: بعضی اوقات انتخابش دست تو نیست.

پسر:این موضوع برای بلر خوبه. اون من رو میشناسه و میدونه تغییر نمیکنم.

پدر: آره. تا وقتی که با یه جت شخصی داری میبریش اروپا اینطوره ! این همه چیز رو تغییر میده. اما یه موضوعی هست پسرم. داشتن یه دوست دختر واقعی به تو مسئولیت پذیری رو یاد میده. قربانی شدن رو. با وفا بودن رو. توجه کردن به احساس یکی دیگه. نه تنها فقط خودت.

پسر: احساسات ؟!!!

- اگر من جای پدر چاک بودم حتما به او میگفتم که هرگز دل نده و دل نبند. هرگز عاشق نشو و به دنبال هیچ نگاه و اندیشه ی خاصی نباش. هرگز نزدیک احساسات و خر شدن و ضربه خوردن و باختن نشو. خودت را باور کن و به خودت ایمان داشته باش که این راه زندگی است ! زندگی دو نفره ات اگر خیلی عمر کند 2 سال ! بعد از 2 سال یا زندگی اجباری و یا جدایی و از دوباره تن سپردن به دیگری. دیگری ای که نه گذشته اش مشخص است و نه وفاداری اش. نه پسرم نه...هرگز این اشتباه بزرگ را نکن. تنهایی مقدس خودت را ، با زنانی  از جنس باد پر نکن که خواهی باخت. میشود در رویا بود و زنی پر از خوبی داشت...میشود در رویا بود و زنی آرام و صبور داشت...میشود در رویا بود و زنی داشت پرستیدنی... میشود اما در رویا ! دوره زندگی کردن و دل سپردن و دل دادن تمام شده و تو همه چیزت را در جوانی ات در این راه خواهی باخت. نه پسرم...نه !

میشود دل به سفر داد و در کرانه ی دریا بر روی یک کشتی بزرگ و آرام ،به اوج زندگی رسید ! همیشه تنها بمان و سفر کن و کتاب بخوان و آسوده خاطر باش که هیچ خیانت و توطئه ای منتظرت نیست. اویی که باید باشد و تنهایی ات را پر کند ، بعد از همه ی تنها بودن ها و دیدن و شنیدن ها و خستگی هایت خواهد آمد. فقط یک نفر در کل زمین. خوشبختی تو با اوست نه با این بنی لجن.

کویر عاقبت دل بستن به باران است...

+تلنگر کوچکی است باران وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست !

+شب خرداد

به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد

بوی هجرت می آید

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد...

    "سهراب سپهری"