رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
91/5/22
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢
 

سر در شانه هایم فرو بردم و در حالی که سیگارم را از بیم آن که در لای انگشتان مرتعش و بی حوصله ام نیفتد ،پیاپی به لبهایم میسپردم و در میان سیاهی جمعیت بی نام و نشان خیابان فرو رفتم تا از چشم های این دو و از چشم های آن یک، همان فاجعه ای که زنندگی نگاه هایش را که از پس شیشه ها هنوز مرا مینگرد ،درقفای خود احساس میکنم و نیز از چشم های خودم در انبوه این بیگانگی مطلق و راحت ناپدید شوم.

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز، آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد، آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد یا لااقل همچون قارون زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد !

اما نه... ،من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون ! من یک متوسط بیچاره بودم و ناچار، که پس از آن نیز باشم و زندگی کنم...

نه. باشم و زنده بمانم. و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش میمیرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد، در برزخ شوم این پیدای زشت و آن ناپیدای زیبا، خرد گردم.

   که این سرگذشت دردناک و بی حاصل ماست ،

                    در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که...

                                                                                       زندگی نام دارد !