رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
سیبــ !
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
 

می خواست برود ولی چیزی او را پایبند کرده بود .... می خواست بماند ولی چیزی او را بسوی خود می کشید .... میخواست بنویسد ، قلمی نداشت .... می خواست بایستد ، چیزی او را وادار به نشستن می کرد .... می خواست بگوید ، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند .... میخواست بخندد ، تبسم در صورتش محو میشد .... می خواست دست بزند و شادی کند اما دستانش یاری نمی دادند .... می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد ولی چیزی راه تنفسش را بسته بود .... می خواست آواز سر دهد ، نغمه اش به سکوت مبدل شد .... می خواست پنجره کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی ها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود .... می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند اما دیگر فرصتی وجود نداشت .... می خواست پرنده زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود .... می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد ، ولی دستش جلو نمیرفت .... میخواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است ، لبش گشوده نمیشد .... میخواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته برگردند .... آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت. می خواست لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود...

یادش افتاد کـــاش وقتی عکاس گفت بگو سیـــــــــــــب ، از دنیا گله نمی کرد !

دلش می خواست وقتی نمیتواند هیچ کاری بکند ، فقط بگوید سیــب !