رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
برای تو می نویسم...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
 

برای تو می نویسم...


 

برای تو می نویسم...

برای مهربانی چشمانت. برای صمیمیتی که در کلمات موج می زند. برای تو می نویسم...

 

برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بندد و برای نهال مهری که در سینه پر مهرت می روید. فقط برای تو می نویسم که صدایت زیبا ترین ترانه هستی است و برای نامت که پر از راز و رمز زیبایی است. فقط برای تو می نویسم...

به جاودانگی چشمانت ایمان باید آورد و به سوگند لبانی که عظمت آفرینش را در بوسه ای مکرر می کنند.

آغوشت ، حریمی که آفتاب را مدیون خویش میسازد و بازوانت ، سایه ساری که ذهن کوچک من ، آرامش را در خنکای آن ، تفسیری دوباره میکند. سخن که میگویی ، کلمات در پرده ی صدای تو نواخته میشوند و آنگاه که میخندی ، تمام خدایگان ، احسنت بر لب ، از عرش کبریایی خویش به زیر می آیند تا شکوه خلقتت را به تماشا بنشینند.

نگاهت ، آیینه ای که تمام قد عشق را ، از ازل بر من تابانیده و دستانت نهایت زندگیست آنگاه که گیسوان پریشان اندیشه ام را به نوازشی گرفتار میکنی...