رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
22 دی 89
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
 

جهان را پشت سر نهاده ام و اکنون رسیده ام به توده یی عظیم هم چون کوهی از حرف هایی که برای نگفتن دارم. کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده است و من در زیر فشار خفقان آور و وحشتناک آن احساس می کنم که مرگ تا حلقوم ام بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است.


حلّاج شهرم که کسی نمیداند ، که زبان ام چیست؟ که دردم چیست؟ که عشق ام چیست؟ که دین ام چیست؟ که زندگی ام چیست؟ که جنون ام چیست؟ که فغان ام چیست؟ که سکوت ام چیست؟

هیچ کس نمیفهمد چه میکشم. قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح ، در هیچ کس تا انجا نیست که بتوان پیش اش نالید. سکوت بر سر این درد ،مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد، و احساس میکنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم.

کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت ، که هیچ کدام برایم هیچ ندارند ، چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه یی بود. هرچند بد ! هر چند زشت ! من اکنون به حماقت نیز محتاجم و از آن نیز محروم !

جهان را پشت سر نهاده ام و اکنون رسیده ام به توده یی عظیم هم چون کوهی از حرف هایی که برای نگفتن دارم. کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده است و من در زیر فشار خفقان آور و وحشتناک آن احساس می کنم که مرگ تا حلقوم ام بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است.

در اینجا که منم چه کسی می داند که بودن نیز همچون زیستن، طاقت فرساست؟! سکوت نومید و غم رنگ مغرب ، آرام و سنگین پیش می آید و مرا همچون سایه ی آواره یی در کویر ، در خود محو می کند و آفرینش باز در اقیانوسی از شب غرق می شود و شب همچنان بر عالم می نشیند ، که گویی هیــچ گاه بر نخواهد خواست...

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پر خروش تورا یاد می کنم

دلبسته ام به او و تو او را عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد می کنم...

                می بندمت به بند گران غم

                                   به سوی او دگر نکنی پرواز

                                                 ای مرغ دل که خسته و بینایی

                                                               دمساز باش با غم او ، دمساز...