رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
تو...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...


باغبان از پی من تند دوید...

سیب را دست تو دید...

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زدن از دست تو افتاد به خاک...

و تو رفتی و هنــــــوز ســـالــهــاســت کـه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم.

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چـرا خانه کوچک ما سـیـب نـداشت؟!

  "حمید مصدق" 

دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
دوباره می خواهم آن شب تکرار شود.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب آویز های عاشق؟در چشمان یک عاشق مضطرب؟در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را وقتی نیستی برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.