رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
وقتی که نیستی...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
 

وقتی که نیستی بهار هم بهار نیست و من باران را بهانه می کنم تا زیر چتر صدای آن  اشک های خود را پنهان سازم.

 وقتی تو نیستی عقربه های ساعت دلم بی خیال گذر لحظه ها در گذشته ای دور در جا می زنند و گردش روزگار را هم جدی نمی گیرند.

 


 وقتی تو نیستی قلبی پر تپش، روحی تشنه و جانی خسته بر دریچه چشمانم هجوم می آورند و طوفانی از غم و اندوه و اشک نثار آن می کنند و در این تلاطم بلاخیز فراق تنها صدای نام زیبای توست که از دلی تنگ بر زبان خموش جاری می شود و آبی می شود بی رمق بر لهیب آتشی سوزان.

 وقتی که نیستی شادی نیست، آسمان دل من آبی نیست، سبزه ها در باغ جان من نمی خندند و تبسم از لبان غنچه ها محو می شود.

 می دانم که خورشید عشق تو حتی در پس این همه ابر انبوه فراق باز هم روزهای مهر تو را برایم به ارمغان می آورند اما وقتی تو نیستی چگونه بی تابش آفتاب محبت تو سر کنم؟

 وقتی تو نیستی گیرم چشمه چشمانم را به سوی دلم جاری سازم تا کسی اشکهایم را نبیند سوز دل را چه کنم؟

دیوارهای سینه ام را که از فرط تنگ دلی می خواهد پاره شود و در نیمه شبی چنین تاریک خواب مردمان شهر را آشفته سازد و می خواهد فریاد برآورد که امان از فراق و داد از هجران را چه سازم؟

سخت است…

سخت تر از تیری که بر چشم نشیند