رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
1392/4/29
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

به قول شاعر ما، کودکی کجایی که یادت به خیر... . هرچه بود و هرچه مارا به سر آمد ، چه سخت و چه ساده گذشت. رندگی به جایی رساندمان که دیگر از سادگی خبری نیست و جز سختی خودش آدمهایش هم هفت رنگ شده اند و  تا بخواهی بچرخی خورده ای... . از آن خوردن ها که حسابی باز میکندت و زخمی. از آنها که عجیب زمین میخوری و تا بلند شدنت باید هفت خان رستم را رد کنی و آخر سر هم آثار همه چیز باقیست. اصولا به دید منطقی و تجربی به کسی اعتماد نداری و نمیکنی مگر به سختی و بعد از گذشت زمان های بسیار. وقتی اعتمادت جلب شد و خیالت آسوده ،دنیایی عجیب پیش رویت است ! از آن دنیا های رویایی... . دنیایی نا شناخته و عجیب. تویی و دلی با آرزوی رفتن... قدم اول... خدا کند که این دنیا نفرین شده نباشد ! قدم در راه دنیایی گذاشتی که از این زمین ، این آدم ها...دور شوی ! سرزمینی که خدایش شانه به شانه ات در لحظه لحظه ات نفس میکشد... تا قدم دهم و رسیدن راه درازی ست. فقط به امید نگاه خدایی و آرزوی اینکه این دنیا ابدی باشد...

+ تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...

+سی ام تیر 92/s.e*