رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
خاطرات گمشده...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤
 

برای یاور همیشه مومن ، زاده ای از درد و رنج به نام دوست...(fds)

برای تو می نویسم. دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد. دلتنگی که فاصله را نمی فهمد... نزدیک هستی و دور !

تنها که باشی تمام دنیا دیوار است و جاده. تمام دنیا پر است از پنجره هایی که پرنده ندارند ،پر از کوچه هایی که همه ی آنها به بن بست می رسند... حالا مثل همیشه منم و یاد تو و قلم و کاغذی خیس.

می دانی... نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ،قرار نیست بی قراری ام را بفهمی ،قرار نیست بفهمی چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ،قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن پیرم کرد ! اما برایت مینویسم. برای روزی که شاید تو هم دلتنگ شوی... برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ، برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظار نشسته باشی ،برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدن نباشد و هزار بار گریسته باشی...

تو فکر میکنی چقدر از هم دور شده باشیم؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته بودیم؟

نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم... نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود...

این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمیکنم ،برای بی قراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ،وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمیگیرم ! شاید نشانی ام را گم کرده باشی...

موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند !کوچه ها را که نگو. بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود. تکان دستی، سلامی... خیال کن غریبه ای که هیچ کس او را نمی شناسد !

هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم. نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند. هنوز هم انتظار را دوست دارم. هنوز هم زل میزنم به هر قطاری که می گذرد. به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود گم می شوند... . خوش به حال قطارها ! همیشه می رسند. اما من هیچ وقت نرسیدم. هیچ وقت. تمام زندگی ام فاصله بود...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ! چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو.

 از مسافری که عمری دوستت داشت...

و تو بدان ای دوست

 که من در انبوه خاطرات گم شده ام و دیوان کلمات ننگاشته ام از تمام حسرت های بی انتها سراغ خواهم گرفت و روایت خواهم کرد آنچه را که تو زندگی نامیدی و من جز زنده بودن چیزی حس نکردم...

24مین روز بهار 92... s/.

+ به دنبال ویرچری هستم برای روزگار ! ظاهرا پایی برای راه آمدن با من ندارد...