رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
fds
نویسنده : سهیل - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥
 

""برای کسی که شب ها تا آستانه ی سحر، تنها در گوشه ی اتاقش بیدار مانده و همه ی هستی اش را در یاد او محو کرده است و شب ها و روز های پیاپی، بی خواب و بی خوراک، بی گفت و شنود، دور از خویش و از دیگران همه، در خلوت آرام و دردناکش با او در گفت و گو بوده است و به او می اندیشیده است و نجوا می کرده است. و زندگی را همه، به او سپرده است و اندرونش را همه، به او داده است و رنگ زردش از رنج درونش سخن می گوید، و سکوت دردناکش از غوغای دل اش خبر می دهد و سردی آرام زندگی اش، سوز نا آرام روحش را حکایت می کند...""

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام. آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی ست... میتوانیم بدون تکلم خاطره ای حتی، کامل شویم. می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم. من حدس میزنم از آواز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم...

دستانت را به من بده...