رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
27 اسفند 91 !!
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

 یادش به خیر... دوره راهنمایی که بودیم پسرکی بود هچون حوریان بهشت!البته که به چشم برادری... و مدیونید اگر حتی ذره ای فکر پلیدانه بکنید. بگذریم ازین که هر زنگ سر یک نیمکت بود و بین دو نفر و چرخشی مبادله میشد و رونق بخش کلاس و محفل بود و اسمش شده بود عروس دریایی. روزگار ازش چه مردی ساخته است !! مرد که چه بگویم ،به قول دکتر زنی ریش دار ! با چه دبدبه و کبکبه ای...

و در شهر من چه زنانی که دست در دست این زنان ریش دار گذاشته و دوش به دوششان با خیالی امن و آسوده از داشتن پشتیبان و تکیه گاه قدم در راه ها میگذارند...

کاش میشد بانگ بر آورد و گفت که قسم به شب... شما مقدسید و قداست خود را پای حماقت خود نریزید و نسوزید و نسوزانید !

و مردان در صید عشق به وسعت نا منتهایی نامردند. تا وقتی مطمعن به تسخیر قلب زن نشده اند گدایی عشق میکنند و همین که مطمعن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا میاورند و این یعنی درد...

+ سخت است یک رنگ ماندن... در دنیایی که مردمش برای پررنگی حاضرند هزار رنگ باشند !

+بالاتر از سیاهی هم رنگی است... رنگ این روزها !