رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
دنیای این روزای من...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

د آخه عزیز من تو که بلانسبت عقل داشتی چرا؟! حالا گیریم که کی به کیه و تاریکیه بود و جایتان گرم و نرم و آمپرتان در نقطه جوش ! نه... از نقطه جوش رد شده ! تنگ بود و لیز بود و بهشتی برین خارج از وصف ! کششی بود و قدرت نفوذی برابر حرکت نور ! توانی در وجود بود و قدرت بالا و پایین شدنی به سرعت رعد ! قامتی علم کرده همچو سرو چند هزار ساله و هوای بهشتی مطبوع ! زمینی بود آبخیز و دست نخورده و بدون تعرض و نمایی غیر قابل توصیف !

حتما باید تعرض میکردی توش؟! اونش به جهنم. باید حتما کشت و کارم میکردی؟!  کار دنیا به آخر میرسید اگه بدون کشت و کار تو زمین میچرخیدی و هواخوری میکردی و میزدی بیرون؟! من موندم واقعا تو این فکر که توی اون لحظه تو چه فکری کردی پیش خودت که باید کشت و کار بکنی؟ خیلی سخت بود واقا که از وسط زمین برگردی؟! این همه آدم که دور زمینه میچرخن و از محصولش استفاده میکنن بدون اینکه چیزی بکارن مگه مردن؟! نکن عزیز من نکن. اونم نه یه بار نه دو بار... نه سه بار !!!! یه روزی خودتم رد میکنن تو یه چاله همون نزدیکیا ها...

اگه میفهمیدی که از همون اول نمیکردی که کار به اینجا بکشه !

+چه دشوار است به پایان همه ی راه های این جهانی رسیدن...

+دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده...