رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
اینجا سیبری...
نویسنده : سهیل - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 

...

چیه هی نگاه میکنین ؟ مگه مامی جونتون بهتون سلام کردن یاد نداده؟؟ به همتون من باید سلام یاد بدم؟

اصلا حس نوشتن ندارم... حرفام زیاده اما دستام چیزایی رو که میخوام  نمیتونن بنویسن. هوا از صبح ابریه. مثل قطب شده اینجا... این چه وضعشه اخه؟ سیبیلام قندیل بست خو... خون بدنم تو رگام لخته زده... نه بارونی نه برفی نه افتاب خانوم جونی ، پس چی؟؟ اینم شد زندگی.. حداقل آفتاب جونو بزارین بیاد بیرون گرممون کنه.