رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
آذر ۹۵
نویسنده : سهیل - ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٧
 

هوای حال من غم داره سرده
ولی از ابر و بارون خزون نیست

زمستون داره تو لحن تو انگار
که ابرش تو هزارتا آسمون نیست

هوام دلگیر نفسهام سرد دلم خون
یه عالم درد و دل دارم تو سینه

شب تارو غم یارو دل زار
هوای بی می و ساقی همینه

چه بی تابانه بی تاب تب تو
چه بی رحمانه بی رحمی تو بی رحم

چه بی اندازه میخوام که تو باشی
چه با انگیزه میخونی که میرم

منو سازم منو سوزم منو آه
تو و جام پر از می که شکستی

منو حال خراب و این شرابو
تو و باده منو عادت به مستی

تو و باده منو عادت به مستی
من اینجا دلخوشیم رفته به بادو

تو موهات غرق رقص رو این باد
سکوت شب کنار تو یه حرفه

سکوت تو چه احساسی به شب داد
چه بی تابانه بی تاب تب تو

چه بی رحمانه بی رحمی تو بی رحم
چه بی اندازه میخوام که تو باشی

چه با انگیزه میخونی که میرم
منو سازم منو سوزم منو آه

تو و جام پر از می که شکستی
منو حال خراب و این شرابو

تو و باده منو عادت به مستی
تو و باده منو عادت به مستی...


 
 
آبان ۹۵
نویسنده : سهیل - ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
 

من با چشمان تو ٬ اندوه آزادی هزار پرنده ی بی راه را گریسته بودم و تو نمیدانستی...

(علی صالحی)

+ ...


 
 
آبان
نویسنده : سهیل - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱
 

پشت تمام تغییر رفتارهای یکهویی آدم ها ٬ یک نفر سومی هست.

شک نکنید...

+علی قاضی نظام

+یه جاهایی تو زندگی باید درو وا کرد و برای همیشه رفت. شاید یه وقتایی برگردی و سراغ خاطرات گمشده رو بگیری ، یکی رو گم کنی و در به در دنبالش بگردی ، شاید همیشه بری از دور ببینیش و دوباره خودتو گم کنی تو آدما. همه ش بستگی داره به اون طرف ، به روزگاری که باهاش گذروندی ، شب و روز و لحظه هایی که باهاش بودی و هم کلامت بوده... . به باور و اعتمادش به تو ، به عمق درک کردنش و مرهم بودنش. 

جلوی یه کسایی همیشه کوتاه میای. همیشه میسازی. همیشه مث روز اول برات دوست داشتنی و عریزن. قاعده ی زندگی و شرایط بزرگ تر شدن هر چقدر هم تورو تغییر بدن ، اون آدم هنوزم همونه. جلوش واقعا اونی هستی که بودی. 

اما اگه اون طرف مقابل عوض بشه دیگه هیچی از تو ساخته نیست. تغییرش دادن ولی خودشم خواسته قطعا ! و چقدر بده جای اعتماد بی نهایتت رو دروغ پر کنه ! یادش به خیر بچه که بودیم و اس ام اس بازی میکردیم یه پیام خیلی خوب بود که هیچوقت یادم نمیره ؛ «بدتر از رفتن ٬ گندی است که انسان ها به باورهای بکدیگر میزنند.» 

اونوقت تو زندگی به جاهایی میرسی که قطعا باید بری. خیلی بده بفهمی برای طرف مقابلت تو اونی نبودی که یه عمر فک میکردی هستی ! میری دیگه هیچوقتم بر نمیگردی که سراغ خیلی چیزارو بگیری. 


 
 
یه پاییز زرد و ...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱
 

۱۰ مهر ۹۵

اولین بارون پاییزی...

دیشب که تا خود صب سرد بود و صب زود ساعت یه ربع به یک با صدای بارون بیدار شدم. در تراسو که وا کردم آسمون پر ابر تیره ٬ بارون ٬ باد ٬ حیاط پر برگای زرد ... . انگار چهار ماه خواب بودم و یکدفعه از تیر رسیدم به آبان. هوای سرد... با اعصاب داغون و قیافه کج و معوج با یه تی شرت زیر بارون و باد و‌ نگاه آسمون و مث سگ لرزیدن. سرد ولی نه از اون سرماهای استخوان سوز ٬ در حد خلوت شدن و بسته بودن تمام پنجره ها. تو این هوا هر چقدرم بلرزی لذتی که تو سکوتش داره قفلت میکنه. نگاه یه جای دور میکنم. خیلی دور... بیرون شهر... پارسال هر روز و هر شب زیر بارون و برف تو سرمای شدید ٬ نه از اون سرماهایی که فقط در و‌ پنجره ها بسته باشن ٬ از اون سرماهایی که در ماشین یخ میزد و باز نمیشد ٬ اگرم درش وا میشد خودش روشن نمیشد ! از اون سرماهای استخوان سوز ٬ میرفتم اون بالا. پشت کوهای پر از برف و خالی از آدم. نصفه شبا اونجا رفتن خیلی دل و جرات میخواد. بالای کوه ٬ پر برف ٬ سرد ٬ جاده ی بسته و دره ی عمیق ٬ کولاک و باد شدید...

حس عجیبیه. باید تو موقعیتش بوده باشی تا بفهمی. جایی که تو خود جاده نیم متر برفه بعد از هر سری بارندگی. وقتی از زندگی سیر باشی و تنها ٬ وقتی فقط خودتی و ماشینت ٬ تا میتونی گاز میدی که فقط دور بشی از این شهر و آدماش. چه شبایی که اون بالا زیر بارون و طوفان نشستم وسط کوه... چه روزگاری که اونجا گذشت. حالا دوباره داره بارون میباره و من تو تراس وایسادم. آخ که چقد هوس اونجا رو کردم... حس هیچی و هیچ جا نیست. درو میبندم ٬ پرده رو میکشم ٬ مثل همیشه خودمم و یه خونه ی خالی پر از سکوت ٬ همه جا تاریک شده و سرد. چقدر حال میده خوابیدن. بخوابی و دیگه چیزی نبینی. بخوابی و سوت پایان بخوره... آخ که لذت بخشه. خوابیدم. عمیق مث خواب زمستونی درخت. نه از اون خوابایی که وسطش بچرخی و لگد بزنی و صحبت کنی ٬ ازون خوابایی که به هیچی فکر نکنی و بخوابی واسه بیدار نشدن. خیلی گذشت ٬ حس کردم که دوباره چشام وا شدن. همه چیز تیره و تار. نگاه که کردم همه جا تاریک بود... خوشحال شدم. ولی فقط شب شده بود !

حالم از هرچی چراغه بهم میخوره.لعنت به این زندگی ...

 

+ و اما نیمه شبی من خواهم رفت ٬ از دنیایی که مال من نیست ٬ از زمینی که مرا به بیهوده بدان بسته اند ...


 
 
جای تو خالی...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٥
 

توی خاطرات به جز تو برگ یاد همه پژمرد

آخرین لحظه ی بودن زیر بار غم تو مرد

چقد امشب تو سکوتم کوچه باز عطر تو داره

بوی یاس و شب و خونه تو رو یاد من میاره

یاد تو لالایی میشه واژه ها مثل ستاره

ولی تو نیستی و شعرم آسمونش ماه نداره...

رفتی و خبرت نیست که هیچ کس به تو مانند نشد. رفتی و خبرت نیست که عطر خاطرات و وجودت تا ابد روی صندلی خالی از رویا ها ماندگار است. در آسمان تاریک شبهای زندگی ، هرگز ستاره ها جای مهتاب را نخواهند گرفت. دل می خواست بودی و سر بر شانه هایت میگذاشتم و تا ابد می گریستم ، با تو از آسمان و شب و مهتاب میگفتم ، از بی مهری آدم ها ، از کم آوردن ها و ریپ زدن ها ، از بی حوصلگی و خستگی و وا ماندگی ، از خوبی ها و روز و رسیدن ، از بهار و گل های باغچه ی قدیمی... افسوس که رفته ای و جز یاد خاطراتت چیز بیشتری در آغوش ندارم.

**دیگر سراغت را از نارنج رها شده در پیاله ی آب نخواهم گرفت.

دیگر سراغت را از ماه ،ماه درشت و گلگون نخواهم گرفت.

دیگر سراغت را از گلدان شکسته بر ایوان آذر ماه نخواهم گرفت.

دیگر نه خواب گریه تا سحر

نه ترس گم شدن از نشانی ماه

دیگر نه بن بست باد

و نه بلندای دیوار بی سوال !

من ، همین من ساده ، باور کن برای یک بار برخواستن ، هزار هزار بار فرو افتاده ام.

دیگر می دانم ، نشانی ها همه درست ، کوچه همان کوچه ی قدیمی و کاشی همان کاشی شکسته ی هفتم.  خانه همان خانه و باد که بی راه و بستر که تهی...

ها ری را می دانم ، حالا می دانم همه ی ما جوری غریب ادامه ی دریا و نشانی آن شوق پر گریه ایم.

گریه در گریه ، خنده به شوق ، نوش نوش لا جرعه ی لیالی !

در جمغ من و این بغض بی قرار جای تو خالی...**

**علی صالحی.


 
 
باید رفت...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
 

گاهی آنقدر بدم می آید که حس می کنم باید رفت.

باید از این جماعت پرگو گریخت

واقعا می گویم

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم ، از اشاره ، حروف 

از این جهان بی جهت ، که میا ، که مگو ، که مپرس.

گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

بعد بی هیچ گذشته ای به یاد نیاورم از کجا امده کیستم اینجا چه می کنم

بعد بی هیچ امروزی به یاد نیاورم که فرقی هست ، فاصله ای هست ، فردایی هست...

گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام.

خسته اش کرده ام 

راهی نیست باید چمدانم را ببندم ، راه بیفتم ، بروم...

و می روم ، اما به درگاه نرسیده از خود میپرسم کجا؟

کجا را دارم؟ کجا بروم...

#علی صالحی


 
 
← صفحه بعد