رویای تلخ

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...

 
ببار ای ابر می اندود من مستانه ام کن...
نویسنده : سهیل - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٥
 

تلخ است باور نبودن آدم هایی که ادعای ماندن داشتند و سخت است امروز باور آنهایی که ادعای ماندن دارند.

در شب و روزهای خستگی و ریپ زدن در رکاب نا کوک زندگی که بی رحمانه می تازد و همه ی هستی نابود شده ام را به تاراج میبرد ، تنها خبر خوشی که میتوانستم بشنوم حرف های آن شب تو بود. شبی که تا صبح در خیابان ها بیدار بودم و حالا فکر تو هم گوشه ای از افکار خسته ی بی خواب من شده بود. کاری نمیتوانم بکنم جز اینکه از خدا بخواهم برایت بهترین های زندگی کنونی و ابدی را هدیه کند.

برایت خدا را آرزو دارم. بهترین و بالاترین چیزی که میتوانم بخواهم و آرزو کنم. برایت آرزو میکنم که تک ستاره ی عزیزت همیشه در آسمان زیبای دلت پر نور بدرخشد و روحت را غرق آرامش و آسایش کند. برایت آرزو میکنم خورشید مهربانی همیشه در آسمان سینه ات رخ بتاباند. برایت عشق را آرزو میکنم و تمام آرامش دنیا را. تمام رویاهای تمام نشدنی و زیبایت را برایت آرزو میکنم.

برایت تمام خوبی های دنیا را آرزو میکنم...

امیدوارم زندگی همیشه با تو مهربان باشد و خدای بزرگ هیچوقت تو را تنها نگذارد.

به امید روز و روزگاری خوش ، پر از شادی و پیروزی ، سعادت و سلامتی برای وجود نازنینت... .

soheil/15tir94


 
 
باران...
نویسنده : سهیل - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸
 

آدمک خسته شدی از چه پریشان حالی؟

پاسی از شب که گذشته است چرا بیداری؟

آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟

دلت از غصه سیاه است چرا سوخته ای؟

تو که تصویر گر قصه فردا بودی

تو که آبی تر از آبی دریا بودی

آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟

کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟

آخرین بار که بر مزرعه من باریدم

روی دستان تو من شاپرکی را دیدم

تو چرا خشک شدی؟ او چرا تنها رفت؟

من که بکسال نبودم چه کسی از ما رفت؟

این سکوتت که مرا کشت ،صدایی تر کن

این منم آبی باران تو مرا باور کن

باور از خویش ندارم که چنین می بارم

بگذر از این تن فرسوده که از آن بیزارم

نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست

نه برای تب من فرصت بهبودی هست

آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود

دلش انگار به حال دل من سوخته بود !

شاپرک رفت ،دلی مرد ،عزا بر پا شد

رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد

آری این بود تمام من و این بیداری

جان باران چه شده از چه پریشان حالی

برو که آدمکی منتظر باران است

او که با شاپرک قصه ما خندان است

من و این مزرعه هم باز خدایی داریم...

+نیمه شب 18 خرداد 1394. 2:09am


 
 
مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خانه نیست...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳
 

برای دوست آینده ام مینویسم..برای یار آینده ام. شاید هم معشوقه ی آینده ام...نمیدانم. برای تویی که بعد ها شاید و شاید و شاید از یک جایی پیدات شد و شاید باز هم از سر اتفاق گذرت افتاد به رویای تلخ من و این جا را دیدی و شاید هم نه. مهم هم نیست البته. میدانی ، آن وقتی که باشی دستانت را خواهم گرفت و از همه ی نگفته هایم برایت خواهم گفت... برایت خواهم گفت که چه بر سر من آمد و چقدر شکسته شدم. روزهای عجیبی است. انگار خدا حسابی قهر کرده و اصلا خیال آشتی ندارد. انگار آسمان سنگی شده و هوایی برای نفس کشیدن نیست. بعد از اتفاقات بد پارسال حسابی باد کله ام خوابید و دیگر نه رویا پردازی میکنم و نه آرزوهای بزرگ دارم. قبل تر ها همیشه خیلی ملو و آرام دست زندگی برایم رو میشد و اتفاقاتی که در سر دارد ولی چند وقتیست دیگر زندگی هم حال و حوصله ندارد و همه چیز را یکهو زارت میگذارد پیش رویمان ! خوبی همه اتفاقاتی که گذشت برایم این را روشن کردند که آدم ها عوض نمیشوند. مثلا اگر در مورد شخصی تصوری داشتید و بعد ها مشخص شد تصور شما اشتباه بوده ، باید آن تصویر جدید را بکنید توی مغزتان حتی شده به زور. صحبت کردن و خواهش کردن و دستور دادن و دعوا و جنگ و همه ی چیزهای دیگر بی تاثیر است. چون او ، آن است !! ینی که تو قبلا نمیدانستی و حالا میدانی و تو باید یا کنار بیایی و یا اینکه به هر طریقی شده مشکلت را حل کنی با خودت. با او نه ، با خودت ! چون او آنست... اصولا اینکه بعد از مدتی بفهمید شخصی آنطور نبوده که شما فکر میکرده اید و اینکه بخواهید بروید و با او صحبت کنید که چرا ، بی فایده است. جواب چرا پیش من است ، چون او ، "او" ست. او آنطوری است آن مدلی و آن شکلی... .

میگفتم برایت ، در زیر فشار شدید و همه جانبه ی زندگی همه ی آدم ها برایم یک طوری رو شدند. فهمیدم که واقعا تنهایم. فهمیدم که اصلا نمیشود اعتماد و اطمینان کرد که فلان شخص دوست ، یار ، معشوق ، خانواده و یا هر چیز دیگر من است که هیچ نیست... فقط تویی و خودت. اما دیر فهمیدم. خودم مانده بودم و یک دنیا اشتباه و راه رفته ی بدون دور برگردان. هرچه بود گذشت و ته صافی من ماندم و من. راستی... حتما یادم باشد برایت از "او" که سالها دنبالش بودم بگویم. پیدایش شد و باز هم اوضاع اصلا آنطوری نبود که باید ! و آنطوری نشد که می بایست ! اصلا مسخره است همه چیز. نمیدانم این اتفاق و همه ی جوانبش را خوب بدانم یا بد اما چیزی در این بین بود که باید برایت سیر تعریف کنم. بعد از ان همه اشتباه و درست در وقت جبران عمر و زمانی که تلف شد ، به بیکاری خوردم و روز رسید به هفته و هفته به ماه ها و دارد نزدیک سال میشود. تا شروع دوباره ام راه درازی ست و من نه انگیزه ای دارم و نه پشتوانه ای و شوقی و نه حتی ذره ای اراده برای حرکت. خسته ام. خسته ام رفیق نیامده. بعضی وقت ها هر چقدر هم زمینت بزنند بلند میشوی و میجنگی و بعضی وقت ها چنان زمین میخوری که هیچ لشکری توان بلند کردنت را ندارد. دلم یک سکوت میخواهد به عمق اقیانوس و یک خواب راحت به بزرگی آسمان در شب و مرا همه اینها تنها در یک گور بس است... . نمیدانی چقدر دلم میخواهد صبح و روشنایی و آفتاب فردا را نبینم. نمیدانی چقدر دلم رفتن میخواهد از روی این زمین و از بین این آدم ها. نمیدانی چقدر دلم میخواهد نباشم و نشنوم و نبینم و نفهمم... فقط دلم میخواهد بمیرم. با تمام وجود دلم منتظر مرگم. هرچند که با هر کاری هر چه قدر نزدیکش شده ام فرار کرده اما میدانم که دستم به دستش خواهد رسید. کاش بودی که برایم دعا کنی...

این روزها هم سخت و شدید درگیر مشکل ع و قصه ی آن اشتباه و همه ی اتفاقات مزخرفش هستم و ای کاش شنبه تمام شود. خدا اتفاق بعدی را به خیر کند !!

نیستی و جای خالی ات با اینترنت پر شده و تمام شب و روز به بطالت میگذرد. کاش داشتمت و تمام شب و روز و لحظه های دنیا ، فقط تو را نظاره میکردم...کاش داشتمت و فردا در آن خیابان دوست داشتنی ام با تو قدم میزدم و تو برایم میگفتی و میگفتی و میگفتی... کاش بودی و با گرمی نگاهت و حس بودنت تمام دنیا را به آتش میکشیدم ، کاش بودی تا دلم اسیر غصه ی فردا نبود ، کاش بودی تا تمام دلخوشی م بودی و همه ی زندگی و دنیا را با شنیدن صدایت به باد میدادم... کاش بودی و برایم میگفتی و من فقط میشنیدم....کاش بودی و میدیدی و میفهمیدی و میشنیدی و درک میکردی... کاش داشتمت... جایت عجیب خالی ست... !


 
 
صدای شب ها...
نویسنده : سهیل - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٦
 

مهران دوستی ، درود بر تو

زندگی جدیدت را تبریک میگویم و امیدوارم شاد باشی. 

یادت همیشه در دلم و صدایت همیشه در شب های تاریک و بی ستاره ام خالی ست. 

صدای عزیز شب های تنهایی ، بدرود... . 


 
 
آینه...
نویسنده : سهیل - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱
 

رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم

ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم

رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم

رو به خودم داد میزنم این آینه ست یا که منم

دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه

وگرنه پیش کائنات زمین مثه یه ارزنه

زمین بزرگ و باز نیست دنیای رمز و راز نیست

به هر طرف رو میکنم راه رهایی باز نیست

دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم

فقط با یه عکس بزرگ چشمامونو پر میکنیم

به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم

پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شدیم

من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم

بنده خاک خاکِ ناپاک خالی از معنای آدم شده ایم...

+ ای نازنین ای نازنین در آینه مارا ببین

از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

از تند باد حادثه گفتی که جان در برده ایم

اما چه جان در بردنی؟ دیریست که در خود مرده ایم

اینجا به جز درد و دروغ همخانه ای با ما نبود...


 
 
روحت شاد...
نویسنده : سهیل - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
 

1393/12/15

10PM


 
 
← صفحه بعد