رویای تلخ
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
یادش به خیر سال 88 این موقعه هآ... یا پارسال ! شبایی که تا ساعت 5 و 6 صبح میشستم فیلم نگاه میکردم و تا 2 و 3 ظهر می خوابیدم و بعدشم بیرون بودم... هفته یی 2 روزم کلاس داشتم ! یادش به خیر... چه حالی میکردم اون موقعه ها ! خوشی زد زیر دلم رفتم دفترچه گرفتم...سر یه اعصاب خورد شدن بیخودی همه چیزو گذاشتم کنار و همون لحظه دفترچه گرفتم و پست کردم ! یکی نبود بگه آخه الاغ اونا که رفتن چی کردن که تو بری چی بکنی؟ گه ترین روزای زندگیمم شروع شد... روزه اول آموزشی ... مگه ساعته میگذره؟ بهار زیر آفتاب تو گرما... بشینن... برپا... بشینن... برپا... سرکار تا 3 شماره دور محوطه رو زدی اومدی آ... ازکج سوت اول" ا تا کجا؟ سوت دوم" سوت سوم" همه بخوابن زمین... سینه خیز میرین و میاین... تکون نخور... صاف وایسا... خبردار... نخند...اخم نکن... زل نزن... چشمتو ننداز جای دیگه... کلاه رو ابرو... از ساعت 1 تا 2 به خط میشین زیر افتاب تا نهار بیاد. بدون کلاه ! بعد از نهار نماز اجباری... بعد از نماز کلاس زیر آفتاب... شامگاه... امروز دو نفر تو نمازخونه حرف زدن... تنبیه تا 7 که شام بیاد... بعد از شام نماز اجباری... بعدش با پوتین به خط میشین واسه آمار.. سرکار بشمار 3 تو حیاطی... از نمازخونه آروم اومدین خاموشی 9ونیمه اما تا 11ونیم تنبیه... 11ونیم ...منشی آمار... بعد از 3 بار... الاغ این که اشتباس... ساعت 12ونیم ...میری جلو تختت به خط میشی تا بیام... ساعت 1... بشمار 3 پوتینارو در آوردی به خط کردی... 123... یکی جا موند...بشمار 3 پوشیدی... بشمار 3 در آوردی... بشمار 3 مردی... سوت... ساعت 1ونیم ! به جای 9ونیم ! ... دست یکی اون ته تکون خورد...همه پایین.پاشو الاغ... نیم ساعت خبردار وای میسی که رفتی رو تخت بمیری... نیم ساعت بعد... بشمار 3 بالا... بشمار 3 پایین... بشمار 3 بالا... ساعت 2 ! مردی دیگه ! ... سوت... پاشو تنه لش... تکونش بده... چی شده؟ تا ما اومدیم خدمت حمله کردن؟ ... نه ! بیدارباشه...به جای 4ونیم ساعت 10 دییقه به 4 ! بشمار 3 نظافت نماز صبونه به خط شدی واسه تنبیه... ای تو اون روحت... ای تو اون روحت... عقده ای در پیت زشت بد ترکیب... باز همون سگ که زندگیش یه سر و ته داره. شد چی مثلا؟ 2 ماه بدو بایست بشین پاشو... آخرش چی؟ فقط زندگی آدمو گهی کنن... بدبخت از بچه گی هرچی عقده تو دلش مونده آورده سر سرباز خالی میکنه... ای تو اون روحت... به قرآن دیگه از زندگی سیر شدیم... نه میمردیم نه ثانیه میگذشت نه بلای الهی نازل میشد... یعنی خود جهنم بودآ . 8 رفتیم 0 اومدیم تو اون 2 ماه... بلاخره گذشت... رفتیم تو یگان...اسمارو میخونم هرکی بره سر قسمت خودش... فلانی... پشت کوه ! اَه چی؟ یه ساعت فقط اونجا طول کشید هضم کنیم کجا افتادیم... عوضی نزاشت بیایم خونه... مستقیم یگان ! رسیدیم اونجا.... اسمارو میخونم میرین سر خدمت. 16 نفر بودیم ! 15 نفر 3-4 تایی باهم فلان جا... پس اسم من؟ فلانی... آگاهی... اُه چی؟ یه ماشین اومد دنبالم شیشه هاش دودی در حد تیم ملی... انگار قاتل میخوان ببرن. رفتیم آگاهی آقاع ! دو روز فقط خوابیدم. اگه 2 سالم بخوابم کمبود این مدت جبران نمیشه که ! 2 روز بعد متهم آوردن. سرکار... درو ببند. بستم ! بزن... چیو؟ کیو؟ این خیکی رو بزن... شدیم برسلی... 1 هفته بعد دیدم نه... خل شدم. من و روح لطیفم کجا و برسلی کجا؟ هر طور بود از اونجام زدیم بیرون... همه جا مزخرف...یکی از یکی بدتر... مگه میگذره؟ مگه تموم میشه؟ این همه بدبختی... آخرش چی؟ نه آخرش که چی؟ یه کارت بهت میده باهاش بری گواهینامه و پاسپورت بگیری... میخوام 100 سال نگیرم. ماهی 30 تومن حقوق میده... خجالتم نمیکشه... ماهی 30 تومن... 2تا بستنی بخری تموم میشه... بعد روزی اندازه 30 تومن واسشون کار میکنی ! ینی فقط مرداد برسه دیگه... چطوری بگم؟ قابل توصیف نیست...نمیشه با این کلمه ها گفت... تصفیه مو میگیرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم... میام خونه فقط 2 سال میخوابم تا کم خوابیم جبران بشه... من میگم دنیا هم یه روزی تموم میشه اما این خرمت مزخرف بیخود من نه ! هیــــــــــ... باید دختر جماعتو ببرن تا قدر زندگی رو بدونن. پسر بدبخت چه گناهی کرده آخه؟ تازه بیا برو 2 ماه اقامت بزن تا 2 شب بیای خونه... حالمون دیگه از زندگی بهم میخوره بابا. این همه کشیدیم اینم روش ! +زانو نمیزنم... حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد ! 1390/10/14 15am نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٩ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
یه ماه دیگه اینجا 3 ساله میشه... آرشیوی که وقتی نگاش میکنم فقط حسرت میخورم ! نه به خاطر اینکه چرا گذشت... نه به خاطر اینکه کاش دوباره تکرار بشه ، فقط به خاطر اشتباهاتم ! کاش با همه مثل خودشون برخورد می کردم... شاید اگه فقط با دو نفر آشنا نمی شدم بهترین خاطره هارو اینجا داشتم ! یه روز خیلی اتفاقی اینجا رو ساختم و اسمش شد رویای تلخ ! اون موقعه زیاد وب گردی نمیکردم... چندتا دوست ساده داشتم. اما از روز اول با سحر دوست شدم و کلا همیشه اینجا باهام بوده. ازش خیلی خاطره دارم. یادش به خیر چه روزگاری داشتیم اون موقعه... بعدشم که بعضیا مثل گله گوسفند اومدن و رد شدن رفتن. به قول کلاه قرمزی وقتی اومد نفهمیدم کی اومد و وقتی هم رفت نفهمیدم کی رفت ! یه روزایی چقدر احمق بودم واسه ی دوستای کوتاه مدت اینجا حتی ناراحت میشدم ! الان شدم مثل خودشون. اما دیگه بی اعتنایی نمیکنم. کلا پاکشون میکنم. خیلی از وبا رو میخوندم اما کامنت نمیزاشتم. قشنگ یادمه سمیرا یه وبی داشت توش خاطره اردبیل و مسافرتش و اینطور چیزارو نوشته بود... اونجا واسش کامنت گذاشتم. مثل یه آدم خیلی عادی بود ! مهدی تی ان تی رو هم میشناختم... با سمیرا کم کم بیشتر نزدیک شدیم و وقتی دوست صمیمی بودیم فهمیدم با مهدی دوستن ! از اون روز تا الان هم با هم بودن و هستن و میمونن. فقط حیف که سر حماقت و خل بازی یه سری حرفمون شد. اما خوب هنوزم مثل قبل دوست صمیمی هستیم و به جرات میتونم بگم تا امروز هر دوتاشون بهترین دوستای زندگیم بودن و هستن. و امیدوارم که همیشه م باشن... خیلی بهم کمک کردن. خیلی. بیشتر از اونی که بتونم با این کلمات بگم و بنویسم یا اینکه به زبون بیارم !هیچوقت ... هیچوقت و هیچوقت خوبی هاشون رو و خودشون رو فراموش نمیکنم. همیشه م واسشون بهترین آرزوهارو کردم. حداقل کارشون این بود که چیزی رو که نمیفهمیدم بهم فهموندن ! "هر دوتون رو خیلی دوس دارم... چاکریم :d) هستیا بود که همیشه میومد و کنارم بود... میرم وبش اما بدون کامنت نمیدونم چرا ! فامزی یا همون فاطمه بود که رفت سوعد(از اون یکی ع نداریم:d) دیگه کم پیدا شده ! مهندس آیس:d یادش به خیر چقدر سر ترکا و فارسا زدیم تو سر و کله هم دیگه... فاطیما که اتفاقی وبشو دیدم و کلی خوشم اومد و شد از دوسای خوبم... سر و ته تغاری :d که دارن میخونن واسه کنکور... تینا ! وای... یادش به خیر. تولدم بود رفتم وبش دیدم عکس و اینا گذاشته و تبریک گفته و اینا. بعدش تو کامنتاش با یه احمقی دعوام شد و با تینام یه خورده بحثمون شد اما هنوزم دوستیم و از دوستای خوبمه. کلا آدم توپیه. مثه این روانشناساس:d.آدم وقتی باهاش حرف میزنه انگار شریعتی زنده شده اسمشو گذاشته تینا:d. آنتی گونه م که دیگه نمیاد این ورا. بهار و شیده م که دیگه نیستن ! دوست دارم میتونستم بعضیارو واسه همیشه نگه دارم. همونطور که یه آدم بی ارزشو میندازم دور یه آدمو که خیلی دوسش دارم نگه دارم ! بعضیا خیلی با ارزشن... هرچی بود و نبود گذشت. با همه ی خاطره های خوب و بدش. فکر نمیکردم تو آرشیوم روزای مزخرف و گندی مثل الان داشته باشم ! امشبم مال خودمه و فرداشبم نه ! روزای گندیه... همه ی اینایی رو که اینجا نوشتم یاد میکنم. هر روز... هر شب... اما بعضیارو بیشترتر ! اگر خاطرتان ماند و باران بارید ؛دعایی به حال بیابان کنید. +برای مردان بزرگ راه بن بستی نیست. یا راهی پیدا میکنند یا راهی میسازند. +90/9/9 22am نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٢ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
خیلی روزهاست که نمی آیم ، نمیخوانم ، نمینویسم ، نمیتوانم ... دیر آمده ام ... خسته ی خسته ... شاید بریده ام ... دیگر از آن نشاط و اشتیاق نداشته ام هم خبری نیست که نیست ... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٥ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
می خواست برود ولی چیزی او را پایبند کرده بود .... می خواست بماند ولی چیزی او را بسوی خود می کشید .... میخواست بنویسد ، قلمی نداشت .... می خواست بایستد ، چیزی او را وادار به نشستن می کرد .... می خواست بگوید ، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند .... میخواست بخندد ، تبسم در صورتش محو میشد .... می خواست دست بزند و شادی کند اما دستانش یاری نمی دادند .... می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد ولی چیزی راه تنفسش را بسته بود .... می خواست آواز سر دهد ، نغمه اش به سکوت مبدل شد .... می خواست پنجره کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی ها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود .... می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند اما دیگر فرصتی وجود نداشت .... می خواست پرنده زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود .... می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد ، ولی دستش جلو نمیرفت .... میخواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است ، لبش گشوده نمیشد .... میخواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته برگردند .... آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت. می خواست لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود... یادش افتاد کـــاش وقتی عکاس گفت بگو سیـــــــــــــب ، از دنیا گله نمی کرد ! دلش می خواست وقتی نمیتواند هیچ کاری بکند ، فقط بگوید سیــب ! نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۸ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
سلام... حال همه ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه ،عمری اگر" باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان ! از نو برایت می نویسم. حال همه ی ما خوب است. اما تو باور نکن... !
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٥ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نمیخواستم به این پست دست بزنم ! اما مال خودم نبود که بخوام بمونه یا حذف بشه ! بازم خودمم. کسی دیگه جز من اینجا نیست و نمینویسه. تا ١٧م هستم. روز آخر اکثر وبایی که میخونم رو میزارم تو لینکام و یه چند تایی رو هم پاک میکنم. فک کن یارو ۵ ماهه وبشو حذف کرده هنوز من انقدر واسش ارزش قاعل میشم که حتی لینکشو پاک نمیکنم بعد این جواب سلاممونم به زور میده ! کلا باید به قول یکی شاشید به این رفاقتا... . اون یکی بدون اسم اومده داره اینجا چرند میگه فک کرده منم مثل خودش خرم نمیتونم بشناسمش ! هیچوقت اون وبایی که دوست داشتم و میخوندم تو لینکام نبود ! عوضش ۴تا احمق جمع کردم دور خودم... متاسفم برای خودم که بعد از ٣ سال میبینم اینطوری اشتباه کردم ! باشد که از این به بعد به راه راست هدایت شویم ! تو بعضی وبا هم نمیشه کامنت بزارم !چراش رو هم خودم و خودشون میدونیم ! اما امیدوارم تو این مدتی که نیستم اگه وبشونو عوض کردن آدرس جدیدشون رو برام بزارن. +این پسته میتونست یه یادگاری خوب برام بمونه اما حیف که حذف شد ! با این که اون یه تیکه متن ادبیش چرت و پرت بود...:d ولی خوب... برام دوست داشتنی بود. +ایرانی ها آدم نشدن و ما رفتیم... +من دین را دوست دارم ،ولی از کشیشها می ترسم... قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم... عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم... کودکان را دوست دارم ولی از آینده می ترسم... سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم... من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم... من می ترسم ، پس هستم ! این چنین می گذرد روز و روزگار من... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
+همیشه آماده باش تا هر چیزی رو که داری ، بتونی تو 30 ثانیه ترک کنی ! +دنیا به اندازه ای که مرا برای همیشه پر کند ، ندارد. +... !
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
رفت و با رفتنش روشنایی رفت... رفت و با رفتنش دیگر ماه در شب ندرخشید. رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد. رفت و با رفتنش سیاهی بالهای کلاغان بد خبر ،جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٩ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
+ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است ! +خدایا به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه ای که او را دوست می دارم ،"نیاز" دوست داشتنش را در خود خاموش کنم... ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
جهان را پشت سر نهاده ام و اکنون رسیده ام به توده یی عظیم هم چون کوهی از حرف هایی که برای نگفتن دارم. کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده است و من در زیر فشار خفقان آور و وحشتناک آن احساس می کنم که مرگ تا حلقوم ام بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
ای بــرتـــــر از خـیـــال و قـیـــاس و گـــمـــان و وهـــم وز هرچه گفته اند و شنیده ایم و نوشته اند و خوانده ایم
مجلس تـمـــام گـــــشــت و بــه آخـــــر رســـــیـــد عـمـر مـــا هــمــچـنــــان در اول وصــــف تــــــــــــــو مـــانـده ایـم... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/٢٠ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
وقتی که نیستی بهار هم بهار نیست و من باران را بهانه می کنم تا زیر چتر صدای آن اشک های خود را پنهان سازم. وقتی تو نیستی عقربه های ساعت دلم بی خیال گذر لحظه ها در گذشته ای دور در جا می زنند و گردش روزگار را هم جدی نمی گیرند. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢٠ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
کاش می دانستی ما را مجال آن نیست که روزهای رفته را از سر گیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم ... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٢ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
من آن نی خشکم بر لب های ناپیدایی که قصه ی فراق را مدام در من می دمد و خاطره یی از روزگار وصل خویش ، از عمق دور و مجهول درون خاموش ام ، آشنا و شور انگیز سر بر میدارد و جان سرد و غمگین ام را ، گرم و شاد ، در آغوش می فشرد.
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/٢٤ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
قـــلـبــــم آســمــــــــان مــیـشـــــود بـه شــــوق تـپــیــــدن سـتــــاره وجـــــــــــــــــــودت... کــــــاش مــیــــان تــمـــــام ســتـــــارگــان ، سـهـــیــــــل نـمــیــشــدی. نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱٥ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
چنان از ناگفته ها پرم که یارای سخن گفتن ندارم.چیزی در وجودم هست که در این جسم خاکی نمی گنجد؛ می خواهم آنقدر بدوم تا بگریزم...از خودم...از آن شعله ای که در وجودم زبانه می کشد. کجاست گوشه آرامی که لحظه ای بیاسایم؛ ذره ای آرامش ؛ پنجره ای رو به روشنی و تکه ای آسمان...خسته ام خدایا... خدایا...چرا مرا انسان آفریدی که از خود شرم کنم. خدایا...من با این دنیا بیگانه ام. دستانم را بگیر... دلم می خواهد سرم را بر دامانت بگذارم و بگریم.میخواهم گله کنم. از تو به چه کسی میتوانم گله کنم جز به خودت؟خدایا مرا ببین... کجاست گوشه آرامی که لحظه ای بیاسایم؟ خسته ام... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٦ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
سلام سلامتی میاره. سلامتی زندگی میاره. زندگی زن میاره. زن بچه میاره و بچه هم دردسر میاره. پس دیگه سلامی در کار نیست... خدایا این ایرانیا کی میخوان آدم بشن؟ اصلا اینا آدم میشن؟ ...!! سوم دبیرستان که بودم ،معلم تاریخمون واسمون زیاد تعریف میکرد. چون داخلی بود گیر نبودیم. میگفت مغولیا که حمله کردن ایران ، تو ارتششون از اکثر کشورا سرباز بوده. دلیل اینی که الان میبینین یکی شبیه افغانیاست و یکی شبیه چینی ها ، اینه ! میگفت بدبختا همتون حرومزاده این. الان میفهمم که چی میگفت. یه خدابیامرزی هم میگفت این ایرانی ها هیچ وقت آدم نمیشن. اخرشم مرد و آدم شدن اینا رو ندید...
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
سلامون علیک. چطورین یا نه ؟! اینجا الان شده مثل بهشت. دو ماه پیش شده بود سیبری. حتما دوماه دیگه ام میشه مثل جهنم. به هر حال هرچی بشه واسه ایرانیا مهم نیست. پوست کلفتن و چیزی بهشون نمیشه. بلاخره باید ایرانیا ایرانی باشن یا نه؟! یه متنی یه جا دیدم خیلی جالب بود ؛ (بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد و مردانه ایستاد و گفت: نه. سجده نمیکنم ، تو را سجده میکنم اما این آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند ، سجده نمیکنم. من از نورم. ذاتم از اتش پاک و زلال بی دود است. من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم؟؟!!!)
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
وجودم همچون کوه آتشفشانی خاموش است. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
... چیه هی نگاه میکنین ؟ مگه مامی جونتون بهتون سلام کردن یاد نداده؟؟ به همتون من باید سلام یاد بدم؟ اصلا حس نوشتن ندارم... حرفام زیاده اما دستام چیزایی رو که میخوام نمیتونن بنویسن. هوا از صبح ابریه. مثل قطب شده اینجا... این چه وضعشه اخه؟ سیبیلام قندیل بست خو... خون بدنم تو رگام لخته زده... نه بارونی نه برفی نه افتاب خانوم جونی ، پس چی؟؟ اینم شد زندگی.. حداقل آفتاب جونو بزارین بیاد بیرون گرممون کنه. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۱٢ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
در خلوت خود آرام گرفته ام و غرق در اقیانوس اوهام شده ام. صدای برخورد چیزی به پنجره رشته نازک افکارم را از هم می گسلد. پشت پنجره می روم و پرده را کنار می زنم، وای خدای من... آسمان دارد می گرید. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱٦ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
می دانی در اوج داشتن ، این همه "احساس خالی بودن" کردن چقدر دلگیر است؟ می دانی در اوج عشق و محبت و خواستن ، این همه "احساس دلتنگی و غربت" کردن ، چقدر دلگیر است؟ می دانی در اوج محبت و بودن ، این همه "احساس خلاء تنهایی" کردن ، چقدر دلگیر است؟ ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
در کشاکش یک خیال و یک شب سرد بهاری به نظاره نشسته ام و صمیمانه ترین سلامها را نثارت میکنم . سلامی به بزرگی وجودت و سلامی به وسعت روحت و سلامی چو بوی خوش آشنائی. در کوچه پس کوچه های خاطره گام بر می داشتم که تو را یافتم نازنینم. یک سبد گل آورده ام تا در یادواره چشمانت ؛ در ترنم شکوهمند نگاهت به ودیعه بگذارم امروز با نامه ای روئیاهایم را برایت بازگو می کنم و تو را در شبنم ها جستجو می کنم. روزهای دوستی من با تو با شتاب گذشتند و خاطره های تلخ و شیرین از خود بر جای گذاشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگهای پژمرده ی خویش مینگرد ؛ آنها را در قفای خود میبینم.
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
سلام تنها ثروت فرداهای نیاوده،مانده تا حالم جوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت، اگرهم لابلای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دست قلمم در رفته است، مثل پروانه خال خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند. خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز،برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه بنویسم .اما امروز بی جهت دلم هوای آرزوهایت را کرد هوای بی پاسخی ها،به قول بچه های دیروز ،بی محلی ها،نازهای بدون نیاز،هوای همه چیزت را که بود هیچ نبود،نه فکر کنی دلم برایت تنگ می شود نه دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب،دلم برای کسی تنگ نمی شود،با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۳/٢٤ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
قلبم آسمان میشود به شوق تپیدن ستاره وجودت کاش میان تمام ستارگان *سهیل* نمیشدی... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱۸ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/٢٠ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
تو همیشه در تنهایی من آن تک ستاره ای که برایم نغمه عشق را سر میدهی... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/٩ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
سلام مهربانم، ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
تا حالا کفشاتو دیدی؟ ٢ تا عاشق ٢تا همراه که بی هم میمیرن ، با هم خاکی میشن ، بدون هم زیر بارون نمیرن، کاش آدما از کفشاشون یاد میگرفتن. نوشته شده در تاريخ ۱۳٤٢/۱۱/٢٧ توسط سهیل
| پيام هاي شما ()
به نام او... مرا کسی نساخت ،خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کسی نداشتم ،کسم خـــــــدا بود ،کس بی کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست. |
|